محمد امین بالادستیان[1]
محمد غلامی[2]
در برخی روایات، برای آخرین حجت الهی، کارکردهایی در نظر گرفته شده است. البته تحقق موارد آن در آخرالزمان است. بنابراین باید، تک تک آنها، بررسی فقهالحدیثی شود.
روایت اخذ میثاق از انبیای الهی در کتاب «کافی» از جمله آنهاست که در آن پنج کارکرد برای امام مهدی4 مشخص شده است: 1. نصرت دین؛ 2.غلبه حکومت الهی؛ 3. انتقام از دشمنان؛ 4.عبودیت همگانی؛ 5. جایگاه امامت امام مهدی در رسیدن انبیا به مقام اولوالعزمی.
این نوشتار، با رویکرد حدیث پژوهانه، به بررسى سندی و دلالى حدیث مربوط میپردازد. در سلسله سند، یک راوی مجهول وجود دارد که البته با تشکیل خانواده حدیثی، محتوای روایت تأیید میشود. پیام اصلی روایت، نصرت دین است که بقیه مواردِ اشاره شده در ادامه روایت، تفسیر همان پیام اصلی است.
واژگان کلیدی: حضرت مهدی، کارکرد مهدوی، نصرت دین، فقه الحدیث، انبیاء اولواالعزم
در فرهنگ اسلامی سخن از پیمان خداوند حکیم با انسان است. این میثاق الهی از جهات مختلف نیازمند دقت نظر است. کسانیکه خداوند از آنان پیمان گرفته، زمان، مکان، محتوای آن و وعدههایی که در مورد اولیاءالله داده شده، همگی از عرصههایی است که باید بر اساس آیات و روایات، مورد کنکاش قرار گیرد. از جمله، وعدههایی که خداوند درباره امام مهدی4 داده است. شناخت این امر ما را در شناخت جایگاه امامت و کارکردهای آن حضرت، رهنمون میسازد.
هدف اصلی ما، بررسی فقه الحدیثی روایتی از کتاب شریف کافی و دقت در موضوعات مهدوی آن است. این امر با تشکیل خانواده حدیثی امکانپذیر است.
این جستار، با روش تحلیلی ـ توصیفی در پی پاسخ به سؤال بالا میباشد. همچنین با تشکیل خانواده حدیث در پی روشنشدن موضوعات پنجگانه استخراج شده روایت (از قبیل یاری دین توسط حضرت، غلبه و سروری حکومت الهی به وسیله امام مهدی4، انتقام از متجاوزان، به مقام عبودیت رسیدن بشر و اقرار به مهدویت توسط انبیای اولوالعزم ) میباشد. نیز، با رویکرد حدیث پژوهانه، به بررسی روایات مربوط به موضوعات مهدوی استفاده شده میپردازد.
گستره مطالعه، پیرامون موضوعات مهدوی، وسیع است، اما آنچه مورد توجه قرار گرفته است، کارکردهای در نظر گرفته شده برای امام مهدی در عالم ذر میباشد. در رابطه با عالم ذر، مقالات و کتب بسیاری نوشته شده است. (از جمله مقاله «عالم ذر در قرآن کریم»؛ سیدمحسن میرباقری و کتاب عالم ذر؛ محمدرضا اکبری) بنابراین، از تکرار توضیحات پیرامون خود عالم ذر خودداری میکنیم. اما آنچه این نگاشته را متمایز میکند، توجه به بُعد مهدوی آن عالَم و کارکردهایی است که خداوند برای حضرت حجت4، در همان روز نخست، در نظر گرفته است، که در میان پژوهشها جای آن خالی است.
شیخ کلینی از امام باقر7 نقل میکند:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى حَیْثُ خَلَقَ الْخَلْقَ خَلَقَ مَاءً عَذْباً وَ مَاءً مَالِحاً أُجَاجاً فَامْتَزَجَ الْمَاءَانِ فَأَخَذَ طِیناً مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَعَرَکَهُ عَرْکاً شَدِیداً فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ وَ هُمْ کَالذَّرِّ یَدِبُّونَ إِلَى الْجَنَّةِ بِسَلَامٍ وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ إِلَى النَّارِ وَ لَا أُبَالِی ثُمَّ قَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ ثُمَّ أَخَذَ الْمِیثَاقَ عَلَى النَّبِیِّینَ فَقَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ وَ أَنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولِی وَ أَنَّ هَذَا عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ قالُوا بَلى فَثَبَتَتْ لَهُمُ النُّبُوَّةُ وَ أَخَذَ الْمِیثَاقَ عَلَى أُولِی الْعَزْمِ أَنَّنِی رَبُّکُمْ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولِی وَ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوْصِیَاؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ وُلَاةُ أَمْرِی وَ خُزَّانُ عِلْمِی وَ أَنَ الْمَهْدِیَ أَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِی وَ أُظْهِرُ بِهِ دَوْلَتِی وَ أَنْتَقِمُ بِهِ مِنْ أَعْدَائِی وَ أُعْبَدُ بِهِ طَوْعاً وَ کَرْهاً قَالُوا أَقْرَرْنَا یَا رَبِّ وَ شَهِدْنَا وَ لَمْ یَجْحَدْ آدَمُ وَ لَمْ یُقِرَّ فَثَبَتَتِ الْعَزِیمَةُ لِهَؤُلَاءِ الْخَمْسَةِ فِی الْمَهْدِیِّ وَ لَمْ یَکُنْ لآِدَمَ عَزْمٌ عَلَى الْإِقْرَارِ بِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً قَالَ إِنَّمَا هُوَ فَتَرَکَ ثُمَّ أَمَرَ نَاراً فَأُجِّجَتْ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ ادْخُلُوهَا فَهَابُوهَا وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ ادْخُلُوهَا فَدَخَلُوهَا فَکَانَتْ عَلَیْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ یَا رَبِّ أَقِلْنَا فَقَالَ قَدْ أَقَلْتُکُمُ اذْهَبُوا فَادْخُلُوا فَهَابُوهَا فَثَمَّ ثَبَتَتِ الطَّاعَةُ وَ الْوَلَایَةُ وَ الْمَعْصِیَةُ؛[3]
همانا خداى تبارک و تعالى چون خواست مخلوق را بیافریند، نخست آبى گوارا و آبى شور و تلخ آفرید، و آن دو آب به هم آمیختند، سپس خاکى از صفحه زمین برگرفت و آن را به شدت مالش داد، آن گاه به اصحاب یمین که مانند مورچه میجنبیدند، فرمود: با سلامت به سوى بهشت بروید و به اصحاب شمال فرمود بروید: به سوى دوزخ و باکى هم ندارم، سپس فرمود: «مگر من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا گواهى دهیم، تا در روز قیامت نگویند: ما از این بىخبر بودیم». سپس از پیغمبران پیمان گرفت و فرمود: مگر من پروردگار شما نیستم؟ و این محمد رسول من نیست و این على امیر مؤمنان نمیباشد؟ گفتند: چرا آری. پس نبوت آنها پا بر جا شد و از پیغمبران اولو العزم پیمان گرفت که من پروردگار شمایم و محمد رسولم و على امیر مؤمنان و اوصیای بعد از او، والیان امر من و خزانه داران علم من و اینکه مهدى کسى است که به وسیله او دینم را نصرت دهم و دولتم را آشکار کنم و از دشمنانم انتقام گیرم و بوسیله او خواهى نخواهى عبادت شوم. گفتند: پروردگارا! اقرار کردیم و گواهى دادیم، ولى آدم نه انکار کرد و نه اقرار نمود، پس مقام اولوالعزمى براى آن پنج تن از جهت مهدى ثابت شد و براى آدم عزمى براى اقرار به آن یافت نشد (از این رو از پیغمبران اولوالعزم خارج گشت) این است گفتار خداى عز و جل: «و هر آینه از پیش با آدم عهدى کردیم، او فراموش کرد و برایش تصمیمى نیافتیم. سپس به آتشى دستور فرمود تا بر افروخت و به اصحاب شمال فرمود: به آن درآیید، ایشان ترسیدند و به اصحاب یمین فرمود: در آیید، آنها وارد شدند، آتش بر آنها سرد و سلامت شد، آن گاه اصحاب شمال گفتند: پروردگارا! از ما درگذر و تجدید کن، فرمود: تجدید کردم، بروید و داخل شوید، باز ترسیدند. در آنجا اطاعت و ولایت و معصیت ثابت گشت.
کلینی (م329ق) این حدیث را در کتاب کافی کتاب الایمان و الکفر، باب آخر منه (طینة المؤمن و الکافر)[4] با سند خود، از امام محمد باقر7 آورده است. در میان منابع متقدم، این روایت، فقط توسط محمد بن صفار (م209ق) در دو جای کتاب «بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد:» آمده است.[5] البته مرتبه دوم، بدون هیچ اشارهای از سوی مؤلف، به صورت تقطیع شده میباشد.[6] در میان منابع متأخر، تا ابتدای قرن 8 هجری، اثری از این روایت یافت نشد، اما پس از آن، مورد عنایت علمای زیر قرار گرفت:
بنابراین، روایت تقریباً مورد قبول علما (به ویژه علمای سدههای اخیر) قرار گرفته است. هر چند بعضی علما، حدیث را از کتاب بصائر که از لحاظ تاریخی، قدیمیتر از کافی است، نقل کردهاند و برخی دیگر نیز، آن را به شیخ صدوق و شیخ مفید استناد دادهاند. نکته حائز اهمیت در اینباره، این است که علما (به ویژه صاحبان تفاسیر) بیشتر به جنبه تفسیری این روایت پرداختهاند، بنابراین جنبه مهدوی آن مغفول مانده است.
روایت مزبور، طریق واحد دارد: طریق صفار[15] (حدثنی أحمد بن محمد عن علی بن الحکم عن داود العجلی عن زرارة عن حمران عن أبی جعفر7) بنابراین، طریق کلینی[16] به آن برمیگردد، چرا که تنها نام محمد بن یحیی در روایت کافی اضافه و واسطه شده، که آن هم به خاطر فاصله بین دو مولف است.
البته در ذیل روایت بصائر همین روایت با سند دیگری از امام صادق7 نقل شده است که سلسله سند آن، عبارتاند از: رواه (احمد بن محمد) أیضا عن علی بن الحکم عن هشام بن سالم عن رجل عن أبی عبدالله مثله.[17] که با توجه به یکیبودن دو راوی نخست و متن مشابه دو روایت، به نظر میرسد اشتباهی صورت گرفته باشد، یا اینکه، این روایت (حتی به صورت مجهول، بهخاطر لفظ «رجل» در سلسله سند) از امام صادق علیهالسلام هم نقل شده باشد. هرچند با توجه به طریق دیگر صاحب بصائر و طریق کلینی (که در ادامه میآیند) نمیتوان خدشهای در اصل روایت، وارد کرد. بنابراین، فقط به نقل و بررسی سلسله سند دو کتاب نخست، بسنده میکنیم.
اندک مقایسه بین طریق بصائر و کافی وحدت سند را نتیجه میدهد، مگر اینکه نقل کلینی از استادش میباشد. بنابراین، راویان طریق کلینی مورد بررسی رجالی قرار میگیرد که عبارتاند از:
شیخ طوسی او را ثقه میداند.[20] نجاشی هم از وی با تعابیر: «شیخ القمیین، وجههم و فقیههم» یاد میکند.[21]
علی بن حکم در کتب رجالی، مشترک بین سه نفر است که مرحوم خوئی به اتحاد آنها حکم میدهد[22] و شیخ طوسی نیز آنها را ثقه و جلیلالقدر معرفی میکند.[23]
از داود العجلی نامی در کتب متقدم رجالی نیست، ولی با این حال در کتب متأخر، از وی نشانی است. خوئی وی را مولی ابی المغراء معرفی میکند و حدیث مورد بحث را میآورد، ولی در مدح و ذمّش چیزی نمیگوید،[24] ولی نمازی شاهرودی وی را مولی ابی المغیره و همین حدیث مورد بحث را مفید حسن عقیده و کمال وی میداند.[25]
ثقهبودن ایشان[26] و برادرش[27] مورد تأیید علمای رجالی است.
روایت فوق، به لحاظ سند، کمی متزلزل است، چرا که نام «داود عجلی» مورد تردید است. (البته طبق مبنای مرحوم نمازی مورد قبول است) همچنین با این مبنا که روایت در کتاب کافی (که از کتب اربعه و جوامع ثلاثه به شمار میآید) وجود دارد و دقت در ضبط متون مؤلف آن، به نوعی محتوای آن جبران میشود. علاوه، نقل استرآبادی و بحرانی از شیخ مفید و فیض کاشانی از صدوق (که هرچند به دست ما نرسید) نیز مؤید آن است. بنابراین، روایت مورد بحث، مورد توجه علما در طول قرون بوده است.
با هدف تبیین بخش مهدوی این روایت، لازم است برخی واژههای آنکه نیازمند بررسی لغوی است استخراج و مورد کنکاش قرار گیرد:
«ن ص ر» به معنای یاری رساندن مظلوم[28] و آوردن و رساندن (اتیان و ایتاء) خیر است که اگر به باب «افتعال» برود، معنای «انتقام» میدهد.[29] ابن منظور نیز معنای باب افتعال «ن ص ر» را همین میداند و برای آن، از قول حضرت نوح7 شاهد قرآنی میآورد: «انّی مغلوبٌ فَانْتَصِرْ[30] کأَنه قال لِرَبِّه: انتقم منهم».[31]
اما به نظر میرسد، هرگاه کلمه «انتصر» با «من» به کار رود به معنای انتقام است. ولی زمانیکه با حرف اضافه «ل» متعدی شود، (مانند اینجا) به معنای آوردن و رساندن خیر میباشد.
«ظ ه ر» در اصل، به معنای خلاف باطن است و آن را به معنای کشف و بروز نیز آوردهاند.[32] اگر به باب «افعال» برود، به معنای «تبیین» میشود.[33] اما حمیری یک شاهد قرآنی میآورد که «اظهر» به معنای غلبه است، میگوید: «أظهره اللّهُ تعالى على عدوه: أی غلَّبه علیه، قال عز و جل: لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّه».[34] ابن منظور، همین باب را به معنای «سروری و اعتلا» میداند و میگوید: «أَظْهَر الله المسلمین على الکافرین، أَی أَعلاهم علیهم».[35]
بههر روی، معنای دوم و سوم به همدیگر بر میگردند. بنابراین، هر سه معنای باب افعال «ظ ه ر» (یعنی تبیین، غلبه و سروری) در این روایت، برای تبیین معنا مناسب است، هرچند دو معنای اخیر، ارجح میباشد.
کلمه دولت در عربی، به معنای انتقالی است که همراه با تحول در کیفیت و حالت باشد.[36] ابن منظور، دولت را انتقال از حال شدت و سختی به راحتی و آسایش میداند.[37] «تاج العروس» میگوید: «دولت، یعنی انقلاب و دگرگونی (یا انتقال) زمان، از حالت سختی و ضرر به حالت غبطه و سرور».[38] اما در اصطلاح روایات و فهم محدثین، دولت به معنای حکومت (به معنای امروزی) به کار رفته است.[39]
بنابراین، خداوند به وسیله امام مهدی4، دولت خویش را بر حکومتهای دیگر، غلبه و سروری میبخشد، بهطوری که از حالت سختی و شدت، به راحتی و آسایش منتقل میشوند (ارتباط معنای لغوی و اصطلاحی).
طوع یعنی انقیاد و طاعت[40] که نقیض آن «کُره» میشود.[41] البته مصطفوی، سه قید در معنای «طوع» میآورد:
«طوع» نیز بر دو گونه انجام میشود: 1. با رغبت و اختیار 2. با تمایل و تسالم ذاتی (و اجباری). «کُره» نیز همینگونه است: 1. چه با اکراه دیگری باشد 2. چه بدون اکراه دیگری.[42] بنابراین، ابنای بشر، به وسیله حجت الهی، اوامر و احکام الهی را با خضوع انجام میدهند، خواه، این عبد شدن، با رغبت باشد و خواه با اکراه دیگری.
عزم، مرتبه شدیدی از قصد (یعنی قصد جازم) است.[43] بهگونهای که باعث تحقق اراده عمل و ادامه آن میشود.[44] البته ابن فارس و جوهری در این باره میگویند: کسیکه عزم ندارد: یعنی کسیکه مردد در کاری شود و مصمم در امری نباشد.[45] راغب اصفهانی نیز در ذیل آیه 115طه میگوید: حضرت آدم7، محافظتی بر اجرای اوامر نداشت.[46]
در این بخش، احادیث دیگری (با اصطلاح خانواده حدیث) که به فهم بیشتر متن (مهدوی) معیار، کمک میکند مورد بررسی قرار میگیرد. همچنین کلمات علماء و دیگر قرائن نیز، به منصه نمایش در میآید. همه اینها در قالب پنج موضوع مهدوی4 است.
از وظایف ائمه طاهرین: که از سوی پروردگار تعیین شده، بحث یاری دین و رساندن آن به مردم است. در حدیث مزبور و دو روایت ذیل (که سند آن بررسی شده است) بهطور صریح به انجام آن از سوی حضرت حجت4 اشاره شده است.
بنابراین، بحث یاری دین که یکی از وعدههای الهی در عالم ذر بود، توسط حضرت مهدی4 انجام میشود.
از جمله وعدههای خداوند، تشکیل حکومت الهی است که در ادامه، منتهی به برتری آن بر دیگر حکومتهای پیش از ظهور میشود. این امر که توسط بقیهاللهالاعظم علیهالسلام انجام میشود در روایات بررسی شده و سند ذیل، تأیید شده است.
بنابراین در آخرالزمان، حکومت باطل از بین میرود و حکومت حق توسط حضرت حجت علیهالسلام تشکیل میشود و دین اسلام بر تمامی ادیان قبل از ظهور غلبه میکند.
متجاوزان و دشمنان الهی در دنیا و آخرت، مورد عقاب قرار میگیرند. عذاب الهی در این دنیا، توسط اولیا و اوصیای الهی صورت میگیرد که به این مطلب، در روایات ذیل (که سند آنها بررسی شده) تأیید شده است.
البته امر انتقام، منافاتی با رحمت بودن حضرت ندارد، چرا که میشود گفت: انتقام از دشمنان، بر اساس قدرت نرم است (اگرچه جنگ هم هست) مثل دو فتح بزرگ پیامبر (در مکه و یثرب؛ انی فتحت المدینه بالقرآن) بنابراین مثل پیامبر، رحمهالعالمین است. نیز همانطور که امام صادق7 در روایت لوح میفرماید: ثم اکمل ذلک بابنه رحمه للعالمین.[61] ... و این رشته را به وجود پسر او «م ح م د» که رحمت براى جهانیان است کامل میکنم... .»
هدف خلقت انسان، طبق آیات شریف قرآن، عبودیت است. این امر، در سطح وسیع آن و در پهنای جهان، به وسیله امام عصر4 محقق میشود. در روایاتیکه به این موضوع اشاره شده است (با بررسی سند) در پی میآید.
بنابراین میشود گفت: هنگام ظهور حضرت مهدی4، فقط دین خالص اسلام باقی میماند. دشمنان نیز (ولو با اکراه) داخل در دین میشوند. حتی میگوید: خداوند حضرت را با شمشیر ظاهر میکند تا اینکه حکم وی را بپذیرند و از ایشان اطاعت کنند و معتقد به مذهب اسلام شوند.[67]
رسیدن انبیاء به مقام اولوا العزمی دلایلی دارد. از جمله آنها پذیرش وعدههای الهی در مورد امام مهدی7 از سوی آنهاست. در دو روایت زیر (که سند آنها بررسی شده) به آن تصریح شده است:
بنابراین به نظر میرسد رسیدن انبیا به مقام اولواالعزمی، یک سری شرایطی دارد که به یک مورد از آن در این روایت اشاره شده است و آن، اعتراف و اقرار به جایگاه ائمه: به ویژه امام مهدی4 میباشد.
اما عزم نداشتن و در نتیجه صاحب عزمنشدن حضرت آدم7 را میتوان بهخاطر عدم اقرار زبانیِ وی دانست، نه اینکه مطلقاً (و حتی در دل) تصدیق نکرد.[70] ملاصالح مازندرانی نیز میگوید: قلب حضرت آدم7 منکر این قضیه نشد، بلکه به زبان اقرار نکرد.[71]
با فرآیند فقه الحدیثی، پنج موضوع مهدوی7 از روایت، استخراج و مورد بررسی قرار گرفته است. در نتیجه، از یک سو، وعدههای الهی در مورد امام مهدی4 آمده است (بهطوری که هدف الهی از خلق بشریت و بعث انبیا و اوصیا و ... از ابتدا مشخص میشود) و از سوی دیگر، کارکردهای حضرت، از همان روز نخست (الست) مشخص شده است. در نتیجه جایگاه حضرت، از همان زمان مشخص شده بود. بهطوری که ذرهای سستی در آن موارد، آدم ابوالبشر را از رسیدن به مقام اولوالعزمی باز میدارد.
پیام اصلی روایت، نصرت دین است و بقیه موارد اشاره شده در ادامه روایت، تفسیر همان پیام اصلی است؛ یعنی اظهار دولت، انتقام از دشمنان و عبودیت همگانی، بیانی برای نصرت و یاری دین است. با توجه و دقت نظر در سیرِ عباراتِ مهدویِ روایت، ابتدا آمدن «انتصار دین» در ابتدای وعدههای الهی، روشن میشود که ابتدا باید قانونی دینی باشد، تا بعد از آن، حکومت و دولت، تشکیل شود و در ادامه، باید حکومتی باشد تا امکان انتقام فراهم شود. در آن حال، تجاوز از حدودی هم صورت نمیگیرد و در نتیجه عبادت خالصانه الهی تحقق میپذیرد.
[1] . عضو هیئت علمی مرکز تخصصی مهدویت.ایمیل: mabaladastian@gmail.com
[2] . دانش پژوه سطح سه مرکز تخصصی مهدویت.ایمیل: montazer.mohammad@gmail.com نویسنده مسئول.
[3]. کلینی، کافی، ج2، ص8.
[4]. همان.
[5]. صفار، بصائر الدرجات، ج1، ص103.
[6]. شیخ کلینی این حدیث را از صفّار نقل نمیکند، بلکه از استاد خود محمد بن یحیی نقل میکند. شاید این امر، ناشی از قابل قبول بودن درجه استاد، پیش کلینی باشد.
[7]. حلی، المحتضر، ص211. حسن انصاری در سایت خود (بررسیهای تاریخی) میگوید: نام آن مناقب الائمه است و هیچ ارتباطی با بحث حضور اهل بیت بر بالین محتضر ندارد.
[8]. همو، مختصرالبصائر، ص381 و 403 یک بار از کلینی و بار دیگر از صفاّر. هرچند حتی این دو صفحه مورد اشاره میرساند که وی این روایت را از بصائر سعدبن عبدالله هم نیاورده است ... خود ایشان در مقدمه رساله الذر هم سند دیگری میآورد (همان، ص25).
[9]. استرآبادی، تأویل آلایات الظاهره، ص313.
[10]. مجلسی، روضه المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، ج8، ص634. وی، این روایت را "کالصحیح فی الحسَن" معرفی میکند.
[11]. فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج3، ص324.
[12]. حرعاملی، الجواهر السنیه، ص428؛ اثبات الهداه بالنصوص، ج2، ص33؛ المعجزات، ص141 و 144.
[13]. بحرانی، مدینه معاجز الائمه الاثنی عشر، ج1، ص57؛ البرهان، ج2، ص607 و ج3، ص781.
[14]. مجلسی، بحارالأنوار، ج26، ص108 و ص279 و ص282 به نقل از بصائر الدرجات و ج64، ص114 به نقل از کافی. البته در مجلدات مهدوی7، بحار، نیامده است.
[15] صفار، بصائرالدرجات، ج1، ص70.
[16]. کلینی، کافی، ج2، ص8.
[17]. صفار، بصائرالدرجات، ج1، ص71.
[18]. عاملی، الدرایه فی علم مصطلح الحدیث، ص 129.
[19]. نجاشی، رجال، ص337.
[20]. طوسی، رجال، ص351.
[21]. نجاشی، رجال، ص82.
[22]. خوئی، معجم رجال الحدیث، ج12، ص411. از جمله شواهد، طریق صدوق در مشیخه را بیان میکند و مینویسد: و مما یوکد الاتحاد ان الصدوق ذکر فی المشیخه علی بن حکم و ذکر طریقه الیه و لم یصفه بالانباری او ابن الزبیر او الکوفی و هذا یکشف عن الاتحاد و الا کان علیه البیان.
[23]. طوسی، فهرست کتب الشیعه، ص263.
[24]. خوئی، معجم رجال الحدیث، ج8، ص142.
[25]. نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال، ج3، ص360.
[26]. طوسی، رجال، ص337.
[27]. نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج3، ص267.
[28]. فراهیدی، العین، ج7، ص108.
[29]. ابن فارس، معجم مقائیس اللغة، ج5، ص435.
[30]. قمر، آیه10.
[31]. ابن منظور، لسان العرب، ج5، ص210.
[32]. ابن فارس، معجم مقائیس اللغة، ج3، ص471.
[33]. جوهری، الصحاح، ج2، ص731.
[34]. حمیری، شمس العلوم؛ ج7، ص4261.
[35]. ابن منظور، لسان العرب، ج4، ص526.
[36]. مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج3، ص281.
[37]. ابن منظور، لسان العرب، ج11، ص252.
[38]. حسینی زبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج14، ص245.
[39]. کلینی، کافی، ج10، ص264: «قال المحقّق الشعرانی فی هامش الوافی: «قوله: من متاع السلطان، السلطان: مصدر مرادف للدولة و الحکومة فی اصطلاحنا.» نیز، ر.ک: صدوق، الإمامة و التبصرة من الحیرة، ص11؛ مفید، الامالی، ص310.
[40]. ابن فارس، معجم مقائیس اللغة، ج3، ص431.
[41]. همان؛ فراهیدی، العین، ج2، ص209؛ ابن منظور، لسان العرب، ج8، ص240.
[42]. مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج7، ص137.
[43]. ر.ک: فراهیدی، العین، ج1، ص363؛ حمیری، شمس العلوم، ج7، ص4519.
[44]. صاحب بن عباد، المحیط فی اللغة، ج1، ص396: «در این تعریف، ثبت نیز خوابیده است. همانطور که صاحب المحیط نیز میآورد: کسی که عزم ندارد (لا یَثْبُتُ على أمْرٍ یَعْزِمُ علیه) کسی است که ثبات و دوام ندارد بر کاری که با آن پیوند خورده و باید آن را انجام دهد.»
[45]. ابن فارس، مقائیس اللغة، ج4، ص308 و جوهری، الصحاح، ج5، ص1985.
[46]. راغب، مفردات ألفاظ القرآن، ص565.
[47]. کلینی، کافی، ج1، ص534.
[48]. راوندی، قصص الأنبیاء:، ص218.
[49]. موسسه معارف اسلامی، معجم الأحادیث الإمام المهدی، ج4، ص283.
[50]. اسراء، آیه 81.
[51]. کلینی، کافی، ج8، ص288.
[52]. عدهای از علما، اصول سته عشر، ص125.
[53]. صدوق، الامالی، ص489.
[54]. صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص253؛ نیز، ر.ک: رازی، کفایة الأثر، ص153.
[55]. ابن طاوس، الیقین باختصاص مولانا علی7، ص427؛ با راویان اهل سنت.
[56]. حرعاملی، إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج5، ص196 با سند صحیح.
[57]. صدوق، علل الشرائع، ج1، ص160.
[58]. کلینی، کافی، ج1، ص465، با سند صحیح.
[59]. مجلسی، بحارالأنوار، ج12، ص207.
[60]. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج2، ص520؛ ر.ک: طوسی، الغیبة، ص251، با سند صحیح.
[61]. کلینی، کافی، ج1، ص528.
[62]. ابن حماد، الفتن، ص447، با راویان اهل سنت.
[63]. طبرسی، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص291، با سند صحیح.
[64]. عیاشی، تفسیرعیاشی، ج2، ص60.
[65]. همان، ج1، ص184. مجلسی، بحارالأنوار، ج13، ص188.
[66]. حلی، مختصر البصائر، ص436.
[67]. مازندرانی، شرح الکافی، ج8، ص21.
[68]. کلینی، کافی، ج1، ص416.
[69]. خصیبی، الهدایة الکبرى، ص428.
[70]. مجلسی، مرآة العقول، ج7، ص23.
[71]. مازندرانی، شرح الکافی، ج8، ص19.
*قرآن کریم