Mahdavi Studies

Mahdavi Studies

The Continuity of the Living Proof from the Perspective of the Quran

Author
Fourth-level scholar at the Mahdism Specialized Center of Qom Seminary.
Abstract
One of the fundamental principles of the Imamiyyah school and its difference from other schools of thought is the continuity of the proof and caliph of God throughout all times, in the light of which the life of Imam Mahdi, may God hasten his return, the twelfth caliph of God on earth, is proven. The continuity of the divine proof and caliphate can be proven from numerous verses in the Quran, some of the most important of which have been mentioned in this article. Among the verses of Surah Al-Qadr and the necessity of the descent of the Spirit and angels upon the divine caliph, the verse of the leaders of authority and the necessity of the existence of the leaders of authority at all times, the verses of the witnesses and witnesses of the nations, the verse of the truthful and the necessity of the existence of an infallible truthful at all times, the verse of the caliphate of Adam and the continuity of the appointment of a caliph by God, the verse of the existence of a guide in every nation, the verse of the calling of people on the Day of Judgment with their Imam, the verse related to the Imamate of Prophet Abraham and his descendants, the verse of the existence of a warner in every nation, and the verse of the straight path and its connection with the existence of the caliph of God at all times can be mentioned.
Keywords

 

مقدمه:

یکی از مسلّمات پذیرفته شده در نزد همه مسلمانان اعمّ از شیعه و سنّی، ضرورت وجود امام وحاکم در جامعه اسلامی می­باشد؛ با این تفاوت که عامه، امامت را از فروع دین و انتخاب و نصب آن را بر عهده مردم و او را یک فرد معمولی و غیر معصوم می­دانند، ولی شیعه امامت را از اصول دین و انتخاب و انتصاب آن را بر عهده خداوند و او را یک فرد معصوم، حجّت و خلیفة خداوند می­دانند که دارای علم لدنّی و عصمت می­باشد. یکی از مهمترین تفاوت­های مکتب امامیّه با سایر مذاهب اسلامی و غیر اسلامی، وجود خلیفه و حجّت حیّ الهی در همة زمان­ها می­باشد که در پرتو این اصل، حیات حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف، اثبات می­شود. و شاید مهمترین مسئله از مسائل مهدویت در مکتب امامیه، اثبات حیات امام مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف می­باشد که اساس مکتب آنان بر محور این اصل حیاتی می­باشد. برای اثبات این اصل اساسی یعنی استمرار حجّت حیّ از روایات، آیات قرآن و استدلالات عقلی می توان بهره برد، که در این مقاله ما به دنبال اثبات حجّت حیّ در هر زمان از طریق آیات قرآنی می­باشیم که به برخی از مهمترین آن­ها اشاره می­کنیم.

1.آیات قدر؛

خدای سبحان می­فرماید: «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ* تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ»(قدر:3-4)

از این سوره استفاده مى‏شود که ملائکه در هر شب قدر به جهت تمام امور بر زمین فرود مى‏آیند. به این مطلب در سوره دخان نیز اشاره شده است: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرِینَ* فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ؛ سوگند به این کتاب روشنگر. که ما آن را در شبى پر برکت نازل کردیم، ما همواره انذارکننده بوده‏ایم. در آن شب هر امرى براساس حکمت (الهى) تدبیر و جدا مى‏گردد.»(دخان:3و4)

طبق روایات، مهمترین آیات جهت اثبات استمرار حجّت، آیات سوره قدر می­باشد، لذا استدلال با آن اهمیّت بیشتری خواهد داشت. امام باقر علیه السّلام می­فرماید: «ای گروه شیعه! با خصم خود به سوره «انّا أنزلناه» محاجّه کنید که پیروز خواهید شد، پس به خدا سوگند که این سوره از براى حجّت خداى تبارک و تعالى بر خلق بعد از رسول او است، این سوره همانا مدرک دین شما و نهایت علم ما است.»(کلینی، 1407: ج‏1، ص: 249)

خلاصه استدلال بدین صورت است: اوّلاً فضیلت شب قدر، فقط منحصر به نزول قرآن نیست؛ بلکه علاوه بر آن تمام مقدّرات یکسال مخلوقات مقدّر می­شود. ثانیاً شب قدر مختصّ به زمان حیات پیامبر نبوده؛ بلکه پس از رحلت ایشان تا قیامت ادامه دارد، و همانطور که در زمان حیات ایشان، روح و ملائکه در شب قدر در زمین بر پیامبر نازل می­شدند، پس از ایشان نیز باید بر جانشینان معصوم او یعنی خلیفة الهی در زمین نازل شوند.

اوّلاً، شب قدر مختصّ به ماه رمضان است. فخر رازی می­نویسد: «جمهور برآنند که شب قدر در ماه رمضان است و استدلال کرده اند به قول خداوند: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ‏»(بقره: 185) و فرمود: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»، پس واجب است که شب قدر در ماه رمضان باشد تا تناقض لازم نیاید.»(فخر رازی،1420: ج32،ص230)

ثانیاً، خداوند تصریح می­کند که قبل از نزول قرآن هم شب قدر، فضیلت و ویژگی خاصی داشته و شب با برکتی بوده است: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرِینَ* فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ»(دخان:3-4)؛ چرا که از ازل تا قیامت در آن شب، مقدّرات یکساله مخلوقات از عالم غیب نازل می­شود. چنانچه امام باقر(ع) می­فرماید: خدای سبحان شب قدر را در آغاز خلقت دنیا آفرید. (حویزی،1415:ج5،ص636). و تقدیر سالانه امور مخلوقات در شب قدر، مورد اتّفاق عامه و خاصه است. فخر رازی در وجه تسمیه شب قدر می­گوید: «اوّلین وجهی که گفته اند: چون شب تقدیر امور و احکام است. عطاء از ابن عباس نقل می­کند:  خداوند مقدّر می­کند تمام امورات آن سال را از باران، رزق، احیاء و اماته تا شب قدر سال آینده، و نظیر آن قول خدای تعالی است: "فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ".»(فخر رازی،1420: ج‏32، ص:229؛ ر.ک: سیوطی،1404:ج6،ص25)

ثالثاً، به اتّفاق فریقین شب قدر تا روز قیامت ادامه دارد. در سوره قدر جمله به صورت مضارع «تنزّل» به کار رفته است که دلالت بر دوام و استمرار دارد، خصوصاً آنکه باب «تفعّل» نیز این معنا را مى‏رساند و این استمرار با توجه به روایات خاصه و عامه و اجماع امت، موقّت نیست و تا قیامت ادامه دارد. سیوطی از طرق مختلف از ربیعه نقل می­کند که شب قدر در تمام ماههای رمضان وجود دارد و در آن شب خداوند همه امورات سال را تا شب قدر آینده مقدّر می­کند.(همان)؛ همچنین آلوسی پس از نقل این روایت می­گوید: «این تعمیم(تقدیر همة امور سال) از تعدادی از سلف وگذشتگان روایت شده است.»(آلوسی،1415:ج13،ص112)؛ فخر رازی نیز از خلیل نقل می­کند: «کسی که قائل است فضیلت شب قدر به جهت نزول قرآن در آن شب است، معتقد است که شب قدر منقطع شده است و یک مرتبه بیشتر نبوده است. ولی جمهور معتقدند که شب قدر ادامه دارد.»(فخر رازی،1420: ج32،ص230)

رابعاً، ملائکه و روح بر زمین نازل می­شوند نه بر بیت المعمور و آسمان دنیا. برخی از علماء عامه معتقدند که ملائکه به آسمان دنیا نازل می­شوند، فخر رازی در این باره می­نویسد: «ظاهر آیه دلالت دارد بر اینکه همة ملائکه در شب قدر نازل می­شوند، و از طرفی تعداد آنان بسیار زیاد است، زمین همة آنان را نمی­تواند تحمّل کند، به همین سبب علماء(عامه) دچار اختلاف شده­اند، پس برخی گفته­اند: همة آنان به آسمان دنیا نازل می­شوند. قول دوم که اکثر علماء آن را برگزیده­اند، این است که آنان بر زمین نازل می­شوند و این قول مناسب­تر است.»(همان، ص233)

خامساً، هدف از نزول ملائکه در شب قدر، نزول مقدّرات و تمام امور یکسال مخلوقات از خیر و شرّ می­باشد. فخر رازی در مراد از "مِنْ کُلِّ أَمْرٍ" می­گوید: «معنایش این است که هر یک از ملائکه نازل می­شوند به جهت امر مهم جداگانه­ای. و وجوهی در آن مطرح کرده­اند که قول دوم قول اکثر علماء است. گفته اند: به خاطر هر امری که در آن سال از خیر یا شرّ، مقدّر می­شود.»(همان،ص235)

سادساً، ملائکه به همراه روح، بر یک فرد یعنی خلیفة خدا نازل می­شوند.

نکته­ای که دارای اهمیّت است کلمة " الروح" است که مراد از آن چه می­باشد؟ برخی مفسّرین شیعه و اهل سنّت معتقدند، منظور جبرئیل است. فخر رازی می­گوید: «قول صحیح­تر این است که روح در اینجا جبرئیل است و تخصیص او در ذکر نامش به سبب شرافت بیشتر اوست.(همان،ص234)؛ طبق برخی روایات، روح مخلوقی با عظمت­تر از جبرئیل و ملائکه می­باشد.( حویزی،1415:ج5،ص638)

تأمّل در جریان خلافت آدم در آیات30تا34 سوره بقره می­فهماند که خلیفة الهی شایستگی نزول ملائکه و روح را دارا می­باشد. زیرا خلیفه کسی است که به همة اسماء، علم داشته باشد و اسماء، موجودات زنده و با شعوری هستند که در غیب و نهان آسمانها و زمین قرار دارند که ملائکه به آنان علم ندارند و علم به آنها در خلافت الهیّه نقش اساسی دارد و اسماء همان خزائن پروردگار هستند که همة اشیاء و موجودات از آن جایگاه نازل شده­اند و رزق همة موجودات از آن جایگاه نازل می­شود: «وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏»(حجر:21)؛ و خداوند با خیر و برکت آنها موجودات را در عالم نازل کرد، و هر چه که در آسمانها و زمین هست از نور و بهاى آنها مشتق شده است.(ر.ک: طباطبایی،1374:ج‏1، ص: 181)؛ و به سبب همین علم به اسماء، خلیفه خدا، مسجود و مطاع ملائکه قرار گرفت. بنابراین در شب قدر، ملائکه و روح جهت نزول مقدّرات و امور مخلوقات باید خدمت فرمانده خود (که به همة اسماء و خزائن اشیاء علم دارد) برسند و کسب تکلیف کنند. در واقع او به سبب علم به اسماء، واسطة فیض بین خدا و ملائکه می­باشد؛ چرا که امر خدا و فیض الهی، یکی بیش نیست و کثرت ندارد، لذا دریافت کنندة فیض نیز بیش از یکی نخواهد بود: «وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَر»(قمر:50)؛ و خلیفة خداست که فیض الهی را به ملائکه منتقل می­کند. لذا اوست که حامل امانتی شد که آسمانها و زمین تحمّل حمل آن را نداشته و ندارند. و او اگر چه بر ملکوت و عالم غیب اشراف دارد، ولی در زمین هم باید حضور فیزیکی داشته باشد.

و اگر اشکال شود که ملائکه بر غیر معصومین از جمله مؤمنین نیز نازل می­شوند، در پاسخ می­گوییم که ممکن است، ولی نزول روح، بر غیر خلیفة الهی ممکن نیست: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاتَّقُون‏»(نحل:2)؛ و یا در جای دیگر می­فرماید: «رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاق»(غافر:15)؛ از این آیات استفاده می­شود که ملائکه به همراه روح، بر انسان برگزیده و خلیفه خدا نازل می­شوند.

در روایات شأن نزول سوره قدر که شیعه و سنّی نقل کرده­اند آمده است که پیامبر اکرم(ص) در رؤیا دیدند که بنی امیّه پس از او از منبرش بالا می­روند و بسیار متأثّر شدند. از خدای تعالی وحی رسید که تعبیرش این است که آنان به ملک و حکومت می­رسند و هزار ماه به طول خواهد کشید. در مقابل آن خدای تعالی سوره قدر را به جهت تسلّی ایشان نازل کرد که در عوض ملک بنی­ امیّه، به شما شب قدر عطا شده است که از هزار ماه حکومت آنان ارزشمندتر است.(ر.ک: سیوطی،1404:ج6،ص371)؛ از آن جایی که عطای الهی به پیامبر در پاسخ به ملک بنی امیّه است فهمیده می­شود که مفاد سوره قدر در مورد ملک و سلطنت الهیّه اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله می­باشد؛ به این معنا که آنان صاحبان شب قدر و دارای خلافت الهیّه و بر عالم هستی و مخلوقات و ملائکه الهی سلطنت داشته و همه مقدّرات عالم زیر نظر آنان تدبیر می­شود.

کلینى به سند خود از امام باقر علیه السّلام نقل مى‏کند که فرمود: «به خدا سوگند! همانا هرکس که تصدیق کند لیلة القدر را علم پیدا مى‏کند که از براى ما است؛ زیرا رسول خدا صلّى اللّه علیه و اله خطاب به على علیه السّلام هنگامى که مرگش نزدیک شد فرمود: «این ولىّ شما بعد از من است، اگر او را اطاعت کنید به رشد خواهید رسید، و لکن هرکس ایمان به آنچه در لیلة القدر است نیاورد منکر به حساب مى‏آید، و هرکس که به آن ایمان آورد و بر غیر رأى ما باشد نمى‏تواند راست بگوید جز آنکه اعتراف نماید که آیه براى ما است و ماییم مصداق آن. و هرکس که به این مطلب قایل نباشد دروغگو است؛ زیرا خداوند- عزّ و جلّ- بزرگ‏تر از آن است که امور را با روح و ملائکه بر شخص کافر فاسق بفرستد. اگر بگویند: آنان بر کسى فرود نمى‏آیند، این حرف نیز صحیح نیست؛ زیرا هیچگاه چیزى بر معدوم فرستاده نمى‏شود. و اگر بگویند و زود است که بگویند، این(مقام) چیزى نیست، پس به‏طور حتم به گمراهى شدیدى دچار شده‏اند.» (کلینی،1407:ج‏1 ؛ ص253)

2.آیه نذیر؛

یکی از آیاتی که در روایات جهت اثبات استمرار حجّت الهی استدلال شده است، آیه نذیر می­باشد:

«إِنَّا أَرْسَلْنَاک بِالْحَقِّ بَشِیرًا وَنَذِیرًا وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِیهَا نَذِیرٌ؛

ما تو را به حق و راستی به سوی خلق فرستادیم تا بشارت دهی و بترسانی و هیچ امتی نبوده جز آن که در میان­شان ترساننده و راهنمائی بوده است.»(فاطر:24)

این آیه خبر از یک سنّت الهی در میان بشریّت می­دهد که همیشه در طول تاریخ در هر امّتی، از طرف خداوند نذیری فرستاده می­شده است. بنابراین در امّت اسلام تا قیامت نیز در هر زمان، نذیری وجود خواهد داشت.

امّت به معنای هر جماعتی ست که چیزی آن‌ها را مجتمع کند. از قبیل دین واحد یا زمان واحد و یا مکان واحد. پس، امّت مجموعه‌ای است که چیزی آن‌ها را مجتمع کند.(مفردات راغب اصفهانی،1412: 86)

همانطور که بشریّت تا روز قیامت، امّت رسول الله محسوب می­شوند، همچنین مردم زمان هر یک از امامان که نذیر بشر هستند نیز امّت او محسوب می­شوند. چنانچه قرآن خبر داده است از اینکه از میان افراد هر امّتی شهیدی روز قیامت مبعوث می­کند. که دلالت دارد که خود امّت رسول الله نیز به اُمم متعدّد یعنی دوازده امّت تقسیم می­شود: «وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فی‏ کُلِّ أُمَّةٍ شَهیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهیداً عَلى‏ هؤُلاءِ»(نحل:89)

خداوند متعال یکی از اهداف نزول ملائکه و روح را در شب قدر، انذار و ابلاغ کلمه توحید بیان می­کند: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاتَّقُون»(نحل:2)؛

در آیه دیگر می­فرماید: « إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرِینَ»(دخان:3) هدف از نزول وحی و قرآن در شب قدر را انذار معرّفی می­کند، و این رویّه را یک سنّت دائمی پروردگار به جهت انذار بشریّت بیان می­کند.

بنابراین اوّلاً و بالذاّت مُنذر اصیل کسی است که در شب قدر ملائکه و روح  وحی الهی را بر او نازل می­کنند: «قُلْ إِنَّما أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْی‏»(انبیاء:45) و سایرین از جمله علماء ثانیاً و بالعرض، منذر خواهند بود. و انذار آنان در طول انذار خلیفه خدا باید باشد نه در عرض آن و مستقل از آن. بنابراین چون هر سال شب قدر نزول ملائکه و و روح جهت انذار بشریّت وجود دارد، باید خلیفه خدا نیز موجود باشد.

و مراد از انذار و ابلاغ توحید، ابلاغ قسمتی از دین نیست، بلکه مراد ابلاغ کلّ دین می­باشد. چرا که کلمة توحید، خلاصه و بیانگر کلّ معارف دین، وحی الهی و مأموریّت فرستادگان الهی است: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحی‏ إِلَیْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُون‏»(انبیاء:25)

از طرفی، منذر اصیل و متولّی دین و هادی اصیل، کسی است که به حقیقت قرآن و ظاهر و باطن آن به واسطه نزول روح بر قلبش، علم لدنّی داشته باشد:

«وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏»(شوری: 52)

 این آیه منشأ علم پیامبر به قرآن و ایمان شهودی او را، وحی و نزول روح بر قلب ایشان می­داند که به واسطه آن سایرین را به صراط مستقیم می­تواند هدایت کند. و این امر منحصر در ایشان نیست؛ بلکه افراد برگزیده­ای از امّت او نیز چنین علمی دارند: «بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی‏ صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْم‏»(عنکبوت:49)

 روایات فراوان این آیه را منحصر در ائمه علیهم السّلام می­دانند.(حویزی،1415:ج10،ص156) این آیه جایگاه قرآن اصیل را سینة صاحبان علم لدنّی می­داند نه مصحف در دستان مردم. بنابراین نذیر اصلی کسی است که به دین و قرآن، علم لدنّی به واسطه نزول روح در شب قدر داشته باشد: «رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاقِ»(غافر: 15) و این روح همان روح القدس است که خلفای الهی از آن بهره مندند و مؤیّد به آن هستند.

در تفسیر على بن ابراهیم در تفسیر آیه نذیر آمده است: «براى هر زمانى امامى است».(قمی،1363:ج2،ص209)

 امام باقر علیه السّلام نیز می­فرماید: «ای گروه شیعه! با خصم خود به سوره «انّا أنزلناه» محاجّه کنید که پیروز خواهید شد، پس به خدا سوگند که این سوره از براى حجّت خداى تبارک و تعالى بر خلق بعد از رسول او است، این سوره همانا مدرک دین شما و نهایت علم ما است. اى جماعت شیعه! با آیه: «حم* وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ* إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرِینَ» بحث کنید؛ زیرا این آیات اختصاص به والیان امر دارد. اى گروه شیعه! خداى تبارک و تعالى می­فرماید: « وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِیهَا نَذِیرٌ». شخصى گفت: اى ابا جعفر بیم رسان امت، محمد صلى الله علیه و آله است. فرمود: درست گفتى، ولى آیا پیغمبر در زمان حیاتش چاره‏اى از فرستادن نمایندگان در اطراف زمین داشت؟(یعنى می­توانست آنها را نفرستد). گفت: نه: امام فرمود: به من بگو مگر فرستاده پیغمبر بیم­رسان او نیست، چنان که خود پیغمبر صلى الله علیه و آله فرستاده خداى عزّ و جلّ و بیم رسان او بود؟ گفت: آری، فرمود: پس همچنین پیغمبر صلى الله علیه و آله براى پس از مرگ خود هم فرستاده و بیم رسان دارد، اگر بگوئى ندارد، لازم آید که پیغمبر آنهائى را که در صلب مردان امّتش بودند، ضایع کرده (و بدون رهبر گذاشته) باشد .آن مرد گفت: مگر قرآن براى آنها کافى نیست؟ فرمود: چرا در صورتى که مفسّرى براى قرآن‏ داشته باشند، گفت: مگر پیغمبر صلى الله علیه و آله قرآن را تفسیر نفرموده است؟ فرمود: چرا تنها براى یک مرد تفسیر کرد و شأن آن مرد را که على بن ابى طالب است به امّت خود گفت.»(کلینی، 1407: ج‏1، ص: 249)

استدلال ایشان این است که همانطور که پیامبر در زمان خودش به جهت انذار سایرین بیرون از مدینه نیاز به ارسال مبلّغانی از صحابه داشت، پس از رحلتش نیز به جهت انذار و ابلاغ دین به سایرین، نیاز به ارسال مبلّغ و منذر است. تنها تفاوتی که وجود دارد این است که مبلّغ زمان پیامبر چون تحت اشراف ایشان بودند و خطاهای آنان توسط ایشان اصلاح می­شد و یا عزل می­شدند، عصمت ایشان ضرورت نداشت. همچنین منذر و مبلّغ اصیل پس از پیامبر، چون امکان عزل و اصلاح خطای او از سوی پیامبر وجود ندارد، باید معصوم از خطا باشد و علم به ظهر و بطن قرآن را از پیامبر آموخته باشد. بنابراین محور انذار و ابلاغ دین در زمان پیامبر، شخص معصوم بود، در ادامه حیات امّت اسلامی تا قیامت نیز محوریّت ابلاغ دین باید بر عهدة معصوم باشد.

3.آیه انذار؛

از جمله آیاتى که از آن‏ها ضرورت وجود امام معصوم در هر عصر و زمان استفاده مى‏شود آیه هدایت یا به تعبیرى آیه انذار است. خداوند متعال مى‏فرماید:

«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ؛

کسانى که کافر شدند مى‏گویند: چرا آیه (و معجزه‏اى) از پروردگارش براى او نازل نشده؟ تو فقط بیم دهنده‏اى و براى هر گروهى هدایت‏کننده‏اى است.»(رعد:7)

"منذر": منذر کسی است که اخباری هشدار دهنده می‌دهد. خلیل می‌نویسد: «نذر بالعدو، به کسر ذال: دانست و از آن برحذر شد و انذره بالامر: آگاهی داد.»(فراهیدی، 1409، ج8 : 180)

در مورد معنای"قوم"، ابن منظور در لسان العرب می‌گوید: «وَ قَومُ کُلُّ رَجُلٍ شیعَتُهُ وَ عَشیرَتُهُ؛ قوم هرکس پیروان و قبیله اویند».(ابن منظور، 1414، ج12: 505)

"امّت" به معنای هر جماعتی است که چیزی آن‌ها را مجتمع کند. از قبیل دین واحد یا زمان واحد و یا مکان واحد. پس، امّت مجموعه‌ای است که چیزی آن‌ها را مجتمع کند.(مفردات راغب اصفهانی،1412: 86)

قرآن نیز در آیات مختلف، از عنوان «قوم شعیب»(اعراف: 88)؛ «قوم لوط»(هود: 70)؛ «قوم موسی»(قصص: 76) و «قوم نوح »(توبه: 70) استفاده کرده است. از کاربرد این کلمه در آیات قرآن چنین بر می‌آید که معنای قوم همانند امّت نیست. امت به اندک اعتباری قابل اطلاق بر مصادیق متفاوت از نظر دامنه است، ولی قوم کسانی هستند که در یک محدوده زمانی با فرد مرتبط‌اند. به عبارت دیگر، در استعمال کلمه«امت»، حداقل ماده اجتماع و وجه اشتراک، کافی است و همزمانی ضرورت ندارد، ولی در استعمال کلمه «قوم»، همزمانی افراد با ریئس قوم الزامی است. به مردم زمان ما، «امت پیامبر» اطلاق می‌شود؛ ولی به مردم این زمان، «قوم پیامبر» گفته نمی‌شود. قرآن مجید وقتی انبیا را با قومشان یاد می‌کند، مقصود مردم زمان حضور آن نبیّ است.(کلباسی، 94:ش48،ص7)

مراد از این آیه این است که کفّار، قرآن را به عنوان معجزه قبول نداشتند و می­گفتند: اگر او به حقّ فرستادة خداست، چرا آیه و معجزه­ای متفاوت مانند معجزات سایر انبیاء بر او نازل نمی­شود. خداوند در پاسخ می­فرماید: ای پیامبر به آنها بگو: رسالت و مأموریت تو، هدایت مردم از طریق انذار و هشدار است و نه چیز دیگر. و ارائة معجزات به اختیار تو نیست؛ بلکه در اختیار خداوند است و هر زمان صلاح بداند به دست فرستادگانش ارائه می­کند. و این امر یعنی هدایت بشریّت از طریق فرستادن انذار دهنده، یکی از سنّت­های دائمی خداوند است که در هر زمان و در میان هر قومی، شخص هدایت کننده­ای وجود دارد که از طریق انذار قوم خود را هدایت می­کند. بنابراین در زمان­هایی که پیامبری الهی مبعوث شده است، شخص هادی خود اوست و در زمانهایی که زمان فترت و عدم وجود نبیّ و رسول است، شخص هدایت گری از قبیل جانشینان و اوصیای آنان، مردم را هدایت می­کنند.(طباطبایى‏،1374: ج‏11، ص: 416)

 اگر مقصود از هادی در این آیه انبیا باشند، به مقتضای آیه، بایستی هر قومی پیامبری داشته باشد و این احتمال باطل است؛ زیرا قطعاً پیامبر اسلام به تصریح قرآن مجید، پیامبر خاتم است: «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّین‏»(احزاب:40) و همچنین آیه: «وَ لَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فی‏ کُلِّ قَرْیَةٍ نَذیراً» (اعراف: 51)؛ دلالت بر بطلان این نظریه دارد.

همچنین مراد از هادی، علماء نمی­تواند باشد؛ چرا که اوّلاً: هادی مفرد ذکر شده است. ثانیاً: این‌جا سخن از منصبی الاهی است که در ردیف رسالت انبیا است و معنا ندارد که دو منصب، یکی خاص و بسیار ویژه و دیگری عام، در کنار هم ذکر شده باشند؛ ثالثاً: علماء هر زمان، در بسیاری از موارد با یکدیگر اختلاف نظر دارند؛ بنابراین هادیان و برنامه های متعدّد و متضادی خواهیم داشت. رابعاً: امّت اسلام با دهها فرقه، علمای کدام فرقه، مصداق هادی خواهند بود.

آنچه در تفسیر آیه گفته شد، در روایات شیعی و سنّی نیز به صراحت آمده است که مصداق هادی، امیرالمؤمنین(ع) است، و با وجود صحابه فراوان، این ویژگی فقط به ایشان اختصاص پیدا کرده است.

آلوسی در تفسیر خود آورده است: «شیعه می‌گوید: همانا منظور از «هادٍ» در آیه، علی است و روایاتی نقل کرده اند و این مطلب را قشیری از اهل سنت هم ذکر کرده است. نیز روایتی را ابن جریر، ابن مردویه، دیلمی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کردند که او گفت: وقتی آیه «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ» نازل شد، پیامبر، دستش را روی سینه علی گذاشت و فرمود: «من منذر هستم و با دست به علی اشاره کرد و فرمود:‌ای علی! شما هادی هستی و به واسطه شما بعد از من، اهل هدایت، هدایت می‌شوند.(آلوسی، 1415، ج7: 103).

همچنین امام باقر(ع) از پیامبر اکرم نقل می­کند که ایشان فرمودند: من، انذار دهنده و علی، هدایت کننده است، و هر امامی هدایت کننده قومی است که در بین آن‌ها زندگی می‌کند. (عیاشی، 1380، ج2: 204).

4.آیات شهادت؛

از جمله آیاتى که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمان دارد، آیات شهادت است. شهادت اخصّ از علم است؛ چون علمی است نسبت به وجود اشیاء، که منشأ آن خود شیء باشد نه اشیاء دیگر. و شاهد نقیض غائب است، لذا آنچه که با حواس درک می­شود و به طور ضروری و بدیهی دانسته می­شود، شاهد نامیده می­شود. و برخی گفته­اند: شهادت در اصل، ادراک شیء به وسیله دیدن و شنیدن است.(الفروق فی اللغة، ص: 88) از معنای لغوی فهمیده می­شود که شخص شاهد و شهید باید مشهود را با حواس خود مشاهده کرده باشد تا بتواند به نفع یا به ضرر او شهادت بدهد و با خبر دادن دیگران نمی­تواند شهادت بدهد.

از آیات بسیارى استفاده مى‏شود که خداوند در بین هر امّتى کسى را به عنوان شاهد و گواه قرار داده است تا در روز قیامت به وسیلة مشاهدات آنها نسبت به اعمال امّت بر مردم احتجاج  و قضاوت کند:

«وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلى‏ هؤُلاءِ؛ روزى که ما در هر امتى از میان خودشان گواهى بر آنان برانگیزیم و تو را (اى محمّد) بر اینان گواه آوریم.»(نحل:89)

 امّت در آیات شهادت به معنای جماعتی است که در زمان واحد با شاهد خود معاصر بوده اند. و به معنای جماعتی که دین واحد دارند نمی­باشد تا گفته شود: تمام مسلمانان تا قیامت، امّت پیامبر اسلام می­باشند، لذا شاهد امّت نیز ایشان می­باشد. راغب گوید: امّت هر جماعتى است که یک چیز مثل دین واحد یا زمان واحد و یا مکان واحد آنها را جمع کند. (راغب اصفهانى‏،1412 : ص86)

از این آیه چند نکته استفاده می­شود: اوّلاً هر امّتی یک شهید دارد(فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً )؛ ثانیاً شهید از جنس بشر است(مِنْ أَنْفُسِهِمْ) و سایر گواهان مانند ملائکه و غیره را شامل نمی­شود. ثالثاً شهید باید دارای حیات دنیوی باشد و در میان امّت خود زندگی کند. قید"مِنْ أَنْفُسِهِمْ" دلالت دارد بر این که شهید هر امّت، شخصی از میان خود امّت است که شهادت او مستند به رؤیت و حسّ است. همان‏گونه که قرآن از زبان حضرت عیسى علیه السّلام نقل مى‏کند که به خداوند عرض مى‏کند: «وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیدٌ؛ و تا زمانى که من در میان آن‏ها بودم  گواهشان بودم ولى هنگامى که مرا از میانشان برگرفتى تو خود مراقب آنان بودى و تو بر هر چیز گواهى.»(مائده:117)؛چنانچه در روایتی از رسول الله صلى الله علیه و سلّم نیز این کلام آمده است: «شهیدا علیهم ما دُمْتُ فِیهِمْ فإذا توفیتنی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِم‏.»(سیوطی،1404: ج‏2، ص: 164)

 رابعاً ادای شهادت در قیامت است، ولی تحمّل شهادت در دنیا صورت می­گیرد. خامساً با توجّه به نکات قبلی پیامبر اسلام، گواه مسلمانان عصر خود می­باشد، ولی گواه سایر مسلمانان تا قیامت نمی­باشد. چنانچه کلمه"هولاء" برای اشاره به نزدیک است و علی القاعده و قدر مسلّم آن، همان معاصران زمان پیامبر می­باشد. البته این مطلب منافات ندارد با این که پیامبر نسبت به اعمال امّت خود در عالم برزخ علم داشته باشد؛ مانند این که به واسطه فرشتگان و عرضه اعمال توسط آنان از اعمال امّت باخبر شود.

بلکه مراد این است که آیات شهادت سخن از شاهدی هست که در میان مردم زندگی می­کند و اعمال امّت خود را مشاهده می­کند و قرار است در روز قیامت در دادگاه الهی، شهادت خود را ارائه نماید. و در این صورت است که احتجاج الهی بر امّت کامل می­شود و شهادت او قابل مناقشه نخواهد بود. چون فردی از میان خود امّت است که با آنان در دنیا محشور است در حالی که پیامبر از نظر حیات دنیوی، میّت محسوب می­شود و شهادت او خصم را در دادگاه الهی به طور کامل ساکت نمی­سازد و الّا شهادت خداوند و سایر شهداء هم کفایت می­کرد، ولی به جهت اسکات خصم و اینکه شاهد امّت، متکفّل دین و دنیای مردم و شاهد اعمال امّت خود بوده است، لذا در قیامت نیز متکفّل امر شهادت و قضاوت امّت خود است.

چنانچه فخر رازى در ذیل آیه: وَ نَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً مى‏گوید: «مقصود از این آیه این است که ما یک نفر را از هر امتى امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخى گفته‏اند: که مقصود انبیا است ... برخى دیگر مى‏گویند: بلکه آنان شاهدانى هستند که در هر زمان بر مردم شهادت مى‏دهند که از جمله آن‏ها انبیا هستند. این قول به واقع نزدیک‏تر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتى این حکم را تعمیم داده که از آن‏ها کسانى را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل مى‏شود در این حکم زمان‏هایى که نبى وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر مى‏شود، همانند زمان‏هایى که بعد از رسول خدا صلّى اللّه علیه و اله آمد.». (فخر رازى،1420: ج 25، ص 13)

و از آیات دیگر نیز این مطلب فهمیده می­شود که شهید اعمّ از نبیّ است و شامل اشخاص ویژه ای می­شود که در کنار انبیاء در دادگاه الهی، جهت قضاوت احضار می­شوند، لذا مصداق آن منحصردر انبیاء و رسولان الهی نیست : «وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جی‏ءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یُظْلَمُون؛ و کتاب نهاده شود و همه پیامبران و گواهان آورده شوند و میان آنها (اهل محشر) به حق داورى گردد و به آنها ستم نرود و به آنان ستم نخواهد شد!» (زمر:69)

 چنانچه در آیه دیگر شهداء، در کنار انبیاء، صدیقین و صالحین ذکر شده است که دلالت دارد مصداق آن اعمّ از انبیاء می­باشد: «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً»(نساء:69)

ویژگی دیگر شاهدان عصمت از خطا و گناه می­باشد؛ زیرا در این صورت است که شاهدان با دادگاه با عظمت الهی تناسب خواهند داشت؛ چنانچه در دادگاه دنیوی، شهادت شخص فاسق در مورد بی ارزش­ترین مسائل دنیوی پذیرفته نمی­شود، چگونه ممکن است در مورد مهمترین مسائل اخروی و ابدی در حضور جمیع امم گذشته شهادت او پذیرفته شود.(قمى مشهدى،1368:‏ ج‏2، ص: 179)

 همچنین اگر شاهد، معصوم نباشد، لازم است شاهدی نسبت به اعمال او شهادت بدهد و در نهایت به تسلسل می­انجامد. چنانچه فخر رازی در ذیل آیه شریفه: "وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً"(نحل، آیه 89) مى‏گوید: «هر جمع و قرنى که در دنیا حاصل مى‏گردد لازم است که کسى به عنوان شاهد در میان آنان وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسول خدا خود حضرت بود، به دلیل قول خداوند متعال: "وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً"(بقره:143) و لازم است که در هر زمانى بعد از رسول شاهد در میان امت باشد. از این بیان، روشن مى‏شود که هرعصرى خالى از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگرى دارد و در نتیجه به بى‏نهایت منتهى خواهد شد، که این باطل است.»( فخر رازى،1420: ج 20، ص: 257)

ویژگی دیگری که از این دسته آیات فهمیده می­شود این است که شهداء، گواهان اعمال مردم زمان خویش در امّت اسلام هستند که پیامبر شاهد بر آنان می­باشد. و خداوند این افراد ویژه را از میان امّت اسلام برگزیده است، لذا انجام هیچ یک از دستورات دین بر آنان دشوار نیست، در نتیجه معصیتی از آنان صادر نمی­شود و آنان بر آیین پدرشان ابراهیم هستند و از نسل اویند و او آنان را مسلمان نامیده و به خاطر استجابت دعای اوست که این ویژگی­ها را به آنان عطا کرده است: «وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ وَ فی‏ هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاس‏»(حجّ:78)

در قرآن کریم هر جا کلمه اجتباء آمده است مربوط به گزینش پیامبران و اولیای الهی از میان مردم  می­باشد. چنانچه علّامه طباطبایی می­گوید: حقیقت معناى اجتباء این است که خدا، بنده خود را مُخلَص کند و او را مخصوص خود سازد به طورى که غیر خدا در او بهره‏اى نداشته باشد و این صفت صفت همه مسلمانان آن روز و تمامى افراد امت نیست‏. (طباطبایى‏،1374: ج‏14، ص: 584) بنابراین نتیجه می­گیریم که شهداء امّت اسلام، افراد برگزیده ای از فرزندان ابراهیم و پیامبر اسلام هستند که به دعای ابراهیم و تحت تربیّت و تعلیم رسول الله به چنین مقامی رسیده­اند.

ویژگی دیگر شاهدان و گواهان این است که علاوه بر مشاهدة دنیوی اعمال امّت با حواس سمعی و بصری، باید دارای علم غیب و اهل مشاهده ملکوت اعمال نیز باشند تا بتوانند نسبت به اعمال امّت در قیامت شهادت بدهند. زیرا اعمال انسان دو بُعد دارد: اعمال ظاهری که به وسیله اعضاء و حواس ظاهری انجام می­دهد و اعمال باطنی، که به وسیله اعضاء و حواس باطنی انجام می­دهد و این اعمال نقش مهمتری در سعادت و شقاوت و محاسبه اعمال دارند. مانند اعمال قلب انسان از قبیل: کفر و ایمان، حبّ و بغض، خوف و رجا، خشیت وخشوع، اخلاص و خود نمایی. و رابطة بین اعمال ظاهری با اعمال قلبی مانند رابطه بین جسم و روح است که حقیقت عمل و ارزش آنها به نیّات و حالات قلب بستگی دارد و محاسبه و ارزش گذاری هیچ یک از اعمال و عبادات ظاهری بدون محاسبه و در نظر گرفتن اعمال باطنی قلب ممکن نیست. بنابراین شاهدان اعمال بدون مشاهده ملکوت انسان نمی­توانند در مورد صلاح و یا فساد اعمال انسان نظر بدهند.  چنانچه قرآن در مورد امامان تصریح می­کند که آنان اهل یقین هستند: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُون»(سجده32:24)؛ و مقام یقین بدون مشاهده ملکوت عالم ممکن نیست: «وَکَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنین»(انعام6: 75)؛ و یا می­فرماید: مقرّبان الهی، نامه اعمال ابرار را در ملکوت عُلیا مشاهده می­کنند: « کَلاَّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفی‏ عِلِّیِّینَ *وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ *کِتابٌ مَرْقُومٌ *یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُون‏»(مطففین83: 18-23) از این آیات فهمیده می­شود که شاهدان اعمال، همان امامان و مقرّبانی می­باشند که اهل یقین هستند؛ زیرا ملکوت و باطن عالم را و نامه اعمال افراد را مشاهده می­کنند.

از روایات فریقین که در ذیل این آیه و آیات شهادت وارد شده به خوبى روشن مى‏شود که مقصود به شاهد در هر امت امام معصوم است که اوّل آن‏ها در این امّت امام على بن ابى طالب علیه السّلام و آخر آن‏ها حضرت مهدى علیه السّلام است.

امام صادق(ع) در مورد این قول خدای عزّ و جلّ می­فرماید: «فَکَیْفَ‏ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ‏ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِیداً»(نساء:41) فرمود: این آیه تنها در امت محمّد صلّى اللّه علیه و اله نازل شده است؛ و در هر قرنى از آنان امامى است از ما که شاهد بر آنان است، و محمّد نیز شاهد بر ما است.»(کلینی،1429: ج‏1؛ ص466)

5.آیه صادقین؛

خداوند متعال مى‏فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ؛ اى مؤمنین تقوا پیشه کرده و همراه با صادقین باشید.»(توبه:119)

صدق یعنی خبر دادن از شیء آن گونه که هست. (عسکرى‏،1400:ص 39) صاحب التحقیق معتقد است: اصل واحد در این مادّه، تمامیّت و کامل بودن و صحّت از خلاف و مطابق با حقّ بودن است. مراد از صادقین در آیه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ‏» (توبه/ 119) این است که انسان در منزل صدق باشد و متّصف به صدق باشد در قول، عمل و اعتقاد در ظاهر و باطن. (مصطفوى‏،1430: ج‏6، ص: 261-262).

سیاق آیات دلالت دارد که یکی از مصادیق مسلّم صادقین، پیامبر اکرم می­باشد، چرا که آیه قبل«118»، سخن از تخلّف سه نفر از همراهی با ایشان در جنگ بوده است: «وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذینَ خُلِّفُوا» و آیه بعد«120» سخن از عدم تخلّف از همراهی با پیامبر و ثواب همراهی با ایشان است؛ بنابراین سایر مصادیق آن باید هم ردیف وهم سنخ با پیامبر، معصوم باشند؛ زیرا سنت خداى تعالى در کلامش براین منوال جریان یافته که به جهت تعظیم و احترام، پیامبر و مؤمنان را در یک لفظ جمع نمی­کند؛ پیامبر اصل و محور است و مؤمنان فرع او هستند. چنانکه مى‏فرماید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ»(بقره:285). قرائن و شواهد درونی آیه نیز این مطلب را تأیید می­کند: قرینة اول، صیغة امر "کونوا" است که دلالت بر وجوب همراهی و نصرت صادقان دارد و چون این همراهی مطلق است و مقیّد به چیزی نشده است؛ دلیل بر عصمت آنان می­باشد و الّا مانند اطاعت از والدین  مشروط به عدم مخالفت خداوند می­شد: «وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بی‏ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما»(عنکبوت:8)

قرینة دوم، با توجّه به معنای لغوی، مصاحبت و معیّت با صادقان، به معنای تبعیّت و جهاد مالی و جانی در نصرت آنان می­باشد، راغب اصفهانی می­گوید: واژه" مع" اقتضاى معنى نصرت و یارى دارد که مضاف الیه او همان یارى شده و منصور است.(راغب اصفهانى،1412:‏ ج‏1 ؛ ص771). لازمة این سخن آن است که صادقین حاکمان و والیان بر مؤمنان باشند؛ چرا که در ولایت هم متولّی علیه با بیعت با ولیّ، جان و مال خود را در پیروی از او می­فروشد. بنابراین صادقین، همان صاحبان امر هستند که هم ردیف با پیامبر اسلام، ذکر شده اند و واجب الاطاعه می­باشند و اطاعت بدون قید و شرط فقط از آنِ خداوند متعال، پیامبر اکرم و صاحبان أمر می­باشد: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(نساء:59). در قرآن هر جا که یاران پیامبران را ذکر می­کند از واژه"مع"  استفاده می­کند و علت آن این است که ایمان و عمل صالح به تنهایی نجات بخش نیستند، بلکه همراهی و تبعیّت از خلفای الهی نیز لازم است:" وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا هُوداً وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا "(هود:58) 

و دلیل دیگر این است که خداوند متعال بعد از امر مؤمنان به تقوی دستور به تبعیّت از صادقان می­دهد؛ بدیهی است صادقان باید از مراحل عالی تقوی یعنی عصمت برخوردار باشند، زیرا پیروی از غیر معصوم بعد از امر به تقوی، نوعی تناقض و اغراء به جهل است.

این دستور عام و همیشگى، دلالت دارد که باید در هر عصر، مصداق و فردى از صادقین باشد تا براى مردمان، امتثال و انجام این دستور عام، ممکن و میسور شود و اگر چنین نباشد، تکلیف به ما لا یطاق و یا تکلیف بى‏موضوع خواهد شد و هر دو قسم، قبیح و صدور آن از خداوند، محال مى‏باشد.

فخر رازی هم مصادیق آن را معصوم می­داند، اگر چه بعد تلاش می­کند آنرا اجماع امت معرفی کند، و چنین استدلال می­کند: «آیه به تقوی امر کرده و این امر، شامل کسی می­شود که جایز باشد که متقی نباشد، یعنی جایز الخطا باشد، پس آیه دلالت می­کند بر اینکه هر کس جایز الخطا است، بر او واجب است که اقتدا کند به کسی که دارای عصمت باشد و آنان کسانی هستند که خداوند فرموده صادقین هستند؛ بنابراین آیه دلالت دارد بر اینکه بر جایز الخطا واجب است که با معصوم از خطا همراهی کند تا او را از خطا حفظ کند و این معنا در همة زمانها مصداق دارد؛ پس واجب است که در همة زمانها محقق باشد.» (فخر رازى،1420: ج‏16، ص: 167)

چنانچه در روایات فراوان شیعی و سنّی نیز به این مطلب اذعان شده است: أمیر المؤمنین علیه السلام درایام خلافت عثمان، در خلال سخنانش در جمع مهاجرین و انصار درمسجد فرمودند: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، آیا مى‏دانید هنگامى که خدا" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ‏" را نازل کرد، سلمان گفت: اى رسول خدا آیا منظور از آن عام است یا خاص؟ پیامبر (ص) فرمود: مأمورین به این دستور همه مؤمنانند و اما عنوان صادقین مخصوص برادرم على (ع) و أوصیاء بعد از او تا روز قیامت است. هنگامى که على ع این سؤال را کرد، حاضران گفتند: آرى این سخن را از پیامبر ص شنیدیم.»( حویزی،1415: ج‏2، ص: 280). امام کاظم علیه السلام در دعای روز مباهله می­فرماید: دلیل بر اینکه اهل بیت علیهم السلام، صادقین هستند آیه مباهله می­باشد.(کفعمى‏،1418: النص، ص266): «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا و أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبین»(آل عمران:61)؛ زیرا لعنت بر کاذبین یعنی نصاری، دلالت دارد بر اینکه اهل بیت پیامبر(ع)، صادقین هستند. و نیز حاکم حسکانى به سند خود از عبد اللّه بن عمر‏ نقل مى‏کند که مقصود آیه، محمّد و اهل بیت اوست.(حسکانی،1411: ج 1، ص 345)

7.آیه امام؛

خداوند متعال مى‏فرماید: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا* وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلًا؛  [به یاد آورید] روزى را که هر گروهى را با پیشوایشان مى‏خوانیم. کسانى که نامه عملشان به دست راستشان داده شود آن را با [شادى و سرور] مى‏خوانند و به قدر رشته شکاف خرمایى به آنان ستم نمى‏شود. امّا کسى که در این جهان [از دیدن چهره حق‏] نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراه‏تر است».(اسراء: 71- 72)

امام در لغت یعنی پیشوا، کسی که مورد اقتدا و تبعیّت قرار می­گیرد؛ خواه انسان باشد یا کتاب یا غیر این موارد؛ و خواه حقّ باشد یا باطل. جمع آن "ائمه" است. و سخن خدای تعالی: "یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِمْ‏" یعنی شخصی که به او اقتدا می­شود. (راغب اصفهانى، 1412: ج1،ص87). خداى سبحان افرادى از بشر را به این نام نامیده که جامع آنان این است که بشر را با امر خدا هدایت مى‏کنند: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»(انبیاء:73) و افراد دیگرى را که مقتدا و رهبر گمراهانند ائمه کفر خوانده: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ»(قصص:41) و نیز تورات را امام خوانده و فرمود: «وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَةً» (هود:17) و نیز لوح محفوظ را امام خوانده: «وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ»  (یس:12). مراد از امام در اینجا، لوح محفوظ نیست، زیرا لوح محفوظ یکی بیش نیست، در حالی که امام در این آیه به تعداد گروه­های مردمی متعدّد است: «کُلَّ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِمْ» و نیز کتاب آسمانی مراد نیست، زیرا قبل از حضرت نوح(ع) کتاب آسمانی وجود نداشته در حالی که آیه بیان می­کند همه انسانها با امام­شان حاضر می­شوند. نتیجه این مى‏شود که بگوئیم: مراد از امام هر طائفه همان اشخاصى هستند که مردم هر طائفه به آنها اقتداء و در راه حق و یا باطل از آنها پیروى مى‏کرده‏اند. زیرا "امامهم" مطلق است که شامل امام حقّ و باطل می­شود و همه مردم به امام حقّ اقتدا نکرده­اند تا بخواهند با او احضار شوند.(ر.ک: طباطبایی،1374:ج‏13، ص: 228). بنابراین همانطور که در هر زمانی امام باطلی وجود دارد و هر کس به او اقتدا کرده باشد، نامه اعمالش را به دست چپش می­دهند و از اصحاب شمال خواهد بود؛ همچنین در همة زمانها باید امام حقّ وجود داشته باشد تا مردم بتوانند در دنیا به او اقتدا کنند و درنتیجه در قیامت با او احضار بشوند و نامه اعمالشان را به دست راست­شان بدهند، و او از اصحاب یمین خواهد بود؛ چرا که در آیه دادن نامه به دست راست، فرع احضار با امام قرار داده شده و مسلّم است که با اقتدا به امام حقّ است که سبب می­شود، نامه اعمال را به دست راست فرد بدهند و در نتیجه اگر مردم امام حقّ خود را در دنیا نشناسند، روز قیامت کور محشور می­شوند. بنابراین ابتدای آیه«یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» شامل امام حقّ و باطل، هر دو می­شود؛ ولی دو فرع «فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ» ، «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلًا»، فرع اقتدا به امام حقّ و معرفت به او می­باشد. و این مطلب مطابق با روایات متواتر شیعی و سنّی است: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة؛ هرکس بمیرد درحالى‏که به امام زمانش معرفت پیدا نکرده به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است»»(تفتازانی،1409:، ج‏5، ص: 239).

سیوطى به سندش از امام على علیه السّلام از رسول خدا صلّى اللّه علیه و اله در ذیل آیه شریفه: "یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ"‏ نقل مى‏کند که فرمود: «هر قومى به امام زمانش و کتاب پروردگارش و سنت پیامبرش خوانده مى‏شود». و نیز از ابن عباس نقل کرده که در ذیل آیه فوق فرمود: «مقصود به امام در این آیه امام هدایت و امام ضلالت است».(سیوطی،1404:ج 4، ص 194)

کلینى به سند خود از امام باقر علیه السّلام نقل مى‏کند: زمانى که آیه‏ یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ‏ نازل شد، مسلمانان عرض کردند: اى رسول خدا صلّى اللّه علیه و اله! آیا شما امام همه مردم نیستى؟ حضرت فرمود: «من فرستاده خداوند به سوى همه مردمم، و لکن زود است که بعد از من امامانى بر مردم از اهل بیتم بعد از من بیایند، آنان در بین مردم قیام مى‏کنند، ولى تکذیب مى‏شوند و امامان کفر و ضلال و متابعین آن‏ها، به آنان ظلم مى‏کنند. هرکس که ولایت آن‏ها را داشته و آنان را متابعت و تصدیق کند، از من و با من است و زود است که مرا ملاقات کند. آگاه باشید! و هرکس که به آنان ظلم کرده و تکذیبشان کند از من و با من نیست و من از او بیزارم». (کلینی،1407: ج‏1 ؛ ص215)

8.آیه خلیفه؛

«وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون‏؛ (به خاطر بیاور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى [نماینده‏اى‏] قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا!» آیا کسى را در آن قرار مى‏دهى که فساد و خونریزى کند؟! ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم، و تو را تقدیس مى‏کنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را مى‏دانم که شما نمى‏دانید.»(بقره:30)

جعل: به معنى برقرار کردن با تقدیر و تعیین خصوصیت باشد، و این معنى پس از ایجاد و تکوین است.(تفسیر روشن، مصطفوى حسن،1380: ج‏1، ص: 160)؛ خلیفه بمعنى نائب و جانشین است در مفردات می­گوید: خلافت نیابت از غیر است یا در اثر غیبت منوب عنه و یا به سبب مرگش و یا به جهت عجزش و یا به جهت شرافت نائب و از این قبیل است که خداوند اولیاء خویش را در زمین، خلیفه قرار داده است.(راغب اصفهانی،1412:ص294)

مراد از جعل خلیفه در زمین، خلقت بشر در زمین و یا جانشینی انسان از غیر خدا نیست؛ بلکه به معنای اعطای مقام و منصب خلافت و جانشینی از خدا به افراد ممتاز از بشریّت است؛ چرا که طبق معنای لغوی، معمولاً جعل پس از ایجاد و خلقت می­باشد. ثانیاً، به جهت سخن ملائکه نسبت به صلاحیّت آنان و درخواست انتخاب خلیفه از میان آنان. ثالثاً، تعلیم همه اسماء الهی به آدم و دستور سجده به فرشتگان.

این آیه به دلائل متعدّد به لزوم استمرار خلیفه و معصوم در هر زمان دلالت دارد: یک: به سبب لفظ«ربّک» بجای لفظ «الله» یا «ربّهم» دلالت دارد بر اینکه خلافت الهیّه پیامبر در ادامة ربوبیّت و تدبیر مستمرّ الهی در جعل خلیفه در زمین است. و خداوند این سنّت استمرار خلافت را در امت او تا قیامت قرار خواهد داد؛ و اگر این نکته نبود، آوردن کلمه «ربک» حکمتی نداشت . دو: به سبب بکارگیری صیغه اسم فاعل«جاعل» بجای فعل ماضی و مضارع مانند«جعلتُ و أجعلُ»، دالّ است بر اینکه وصف دائمى جاعل یعنی خدای سبحان این چنین است، پس همواره مجعول یعنی خلیفه باید موجود باشد. و لفظ«جاعل» مقیّد و اضافه به شخص خاص و زمان خاص نیست تا چون‏ «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» و یا «داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ»‏ محدود به یک شخص و یا زمان خاص باشد.(ر.ک:حسن زاده آملى‏‏،1383:ص77)؛ سه: نکره بودن لفظ خلیفه دلالت بر استمرار آن و عدم انحصار آن بر حضرت آدم دارد و مفرد بودن آن دلالت بر این دارد که در هر زمان، یک نفر دارای این منصب الهی است و نوع بشر، خلیفة خدا نیست؛ چنانچه برخی از آنان از چهارپایان پست­تر و گمراه­ترند و شایسته مقام خلافت الهیّه نیستند.

چهار: اگر استمرار خلافت را نپذیریم در واقع عقیده براهمه را در انکار سلسله انبیاء پذیرفته ایم؛ چرا که قدر متیقّن از مصادیق خلیفه، انبیاء و رسولان الهی هستند؛ چنانچه ذکر خلافت داودی در قرآن، دلیل بر استمرار مقام خلافت در ذرّیه آدم می­باشد: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ»(ص:38،آیه26)

بنابراین نتیجه می­گیریم که مراد از خلیفه و خلافت، نوع انسان و جانشینی او از غیر خدا نیست؛ بلکه مراد جانشینی انسان­های برگزیده از خداوند است و این مخصوص و محدود به انبیاء و یا زمان خاصی نیست، بلکه در همه زمانها باید خلیفه وجود داشته باشد و خلیفه اعمّ از انبیاء است و شامل اوصیاء و جانشینان آنان نیز می­شود. اگر مراد از خلافت، همان نبوّت باشد، مستلزم آن است که خدای تعالی، بنا بر وعده‌ای که بر امتداد خلافت در آیه ۱۵۵ سوره نور داده است؛ بعد از پیامبر اکرم پیامبری بفرستد، که این امر بر خلاف سخن او مبنی بر ختم نبوت در آیه «و خاتم النّبیّین» (أحزاب: ۴۰) است. پس، از این مطلب اثبات می‌شود که وعده الهی بر امتداد خلافت از غیر طریق نبوت بوده و خلافت، از جهتی با نبوت تفاوت دارد و گاه خلیفه غیر از نبی است. چنانچه لسان ادعیه و روایات دلالت بر این مطلب دارد. و ثانیاً ظاهر آیه دلالت بر استمرار همیشگی داشت و تخصیص و تقییدی هم در آیات قرآنی و روایات صورت نگرفته است.

پنج: دلیل دیگر آن است که حکمت جعل خلیفه از قبیل واسطه فیض بین موجودات، بیان حکم الهی و قضاوت بین مردم در هر زمان وجود دارد؛ حکمت الاهی در اقوام گذشته، همان حکمت الاهی در آیندگان است و با گذشت ایام و روزگار، تفاوت پذیر نیست؛ بدان دلیل که خدای عز‌و‌جل عادل و حکیم است؛ آیا حکمت الهیّه اقتضا می­کند که در زمانی که بشریّت از دو نفر تشکیل شده بود، وجود خلیفه ضروری است، ولی در زمان کنونی که جمعیّت بشر، قریب به هشت میلیارد نفر رسیده است، وجود خلیفه ضرورت ندارد؟! در حالیکه خدای سبحان، سخن را از خلیفه آغاز می‌کند، قبل از آن که از خلیقه (خلایق) سخن به میان آورد و این نکته دالّ بر آن است که حکمت در جعل خلیفه، از حکمت در خلیقه مهمتر است. از همین‌رو در آغاز، از خلیفه سخن به میان آورده‌است؛ زیرا خداوند حکیم است و حکیم، اهمّ را مقدم می‌سازد، نه اعمّ را.(ابن بابویه، 1359:ج۱،ص۴) این، تصدیقِ سخن امام صادق است، آن‌جا که می‌گوید: «الحُجّهُ قَبلَ الخَلقِ، وَ مَع الخَلقِ؛ و بَعد الخَلق»(کلینی، ۱۴۰۷، ج۱: ۱۷۷) و دلیل دیگر این است که هدف از خلقت عالم، خلقت بشر است و هدف از خلقت بشر، رسیده به خلافت الهیّه است؛ بنابراین علّت غایی آفرینش عالم و انسان، خلافت الهیّه است و هر زمان که باغ هستی، میوة خلافت ندهد از ریشه قطع خواهد شد.

شش: خلافت الاهی مستلزم عصمت است و جز معصوم خلیفه نمی‌شود؛ چراکه عصمت خلیفه، بر عصمت مستخلف عنه (خداوند متعال) دلالت دارد. در عرف نیز وقتی پادشاهی، ظالمی را به جانشینی برگزیند، مردم به این وسیله بر ظلم فرمانروا استدلال می‌کنند و اگر عادلی را جانشین خود سازد، آن پادشاه را نیز عادل می‏نامند.(کلباسی،1394:ش48،ص7)

 هفت: زمانیکه خدای تعالی آدم را در زمین به خلافت خود برگزید، بر اهل آسمان‌ها اطاعت از او را با دستور سجده واجب گردانید، به طریق اولی اطاعت از خلیفه بر اهل زمین واجب است.

هشت: فرشتگان با همه فضیلت و عصمتی که دارند، صلاحیّت انتخاب امام را نداشتند و خداوند خود این کار را به عهده گرفت.(همان)

9.آیه اولوالامر؛

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا»(نساء:59)

خدای سبحان در کنار اطاعت از خدا و رسول، دستور به اطاعت از صاحبان امر می­دهد که این سیاق و هم ردیف شدن در کنار آنان دلالت بر نوعی سنخیّت و تناسب آنان با رسول دارد. به علاوه عطف بر رسول دلالت بر این دارد که نوع اطاعت از رسول و صاحبان امر، یکسان است؛ چنانچه تکرار "اطیعوا" دلالت دارد که در اینجا معنای اطاعت از خدا، متفاوت از اطاعت از رسول و صاحبان امر است. اطاعت از خدا یعنی انجام دستورات کتاب آسمانی و انجام واجبات و ترک محرّمات؛ و اطاعت از رسول و صاحبان امر به طور کلّی به معنای انجام تمام دستوراتی که در زمینه­های مختلف صادر می­کنند از قبیل: انجام فرامین و اوامر حکومتی و قضایی. در واقع در آیات فراوانی به عبارت­های مختلف، بدین مضمون اشاره شده است؛ از جمله در سوره  شعراء، خداوند از زبان هشت نفر از پیامبران بیان می­کند که رسالت آنان و دین خدا از دو رکن تشکیل شده: یک: تقوا، به معنای اطاعت از اوامر الهی و دستورات کتاب آسمانی.

دوم: اطاعت از دستورات مجری و مفسّر قانون یعنی حجج الهی و معصومین از انبیاء: «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطیعُونِ»(سوره شوری: آیات 108،110،126،131،144،150،163،179).

و این منحصر در امت های گذشته و انبیاء آنان نیست، زیرا در مورد امت اسلام هم فرموده باید از خدای سبحان و معصومین یعنی رسول و صاحبان امر اطاعت کرد: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» و در جای دیگر از این دو رکن تعبیر به تقوی و همراهی با صادقین کرده که از معصومین تعبیر به صادقین کرده: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ»(توبه:119) و این سخن یعنی نیاز به وجود مفسّر و مجری در کنار قانون خدا در هر زمان، مطابق با عقل و نقل و یک امر بدیهی است؛ چنانچه در روایات متواتر از این دو در امت اسلام تعبیر به ثقلین یعنی قرآن و عترت شده است. و سنّت الهی و نیاز بشریّت در طول تاریخ تغییر نمی­کنند، یعنی در همه زمانها بشریّت به این دو نیاز دارند و همانطور که در زمان حضور انبیاء، مفسّر و مجری قانون در کنار کتاب آسمانی ضرورت داشته، در زمان فترت نیز وجود مجری و مفسّر معصوم در کنار کتاب آسمانی ضرورت دارد. همانطور که کتاب آسمانی، عصمت از هرگونه خطا و بطلان دارد، مفسّر و مجری آن هم باید عصمت از هرگونه خطا و عصیان داشته باشد تا هر دو بتوانند حجّت خدا بر مردم باشند و این سخن از تدبّر در آیه مذکور نیز قابل برداشت است. چرا که اطاعت از خدا وقتی صحیح خواهد بود که کتاب آسمانی عصمت داشته و عین دستورات و کلام الهی را انعکاس داده باشد،  همچنین اطاعت از رسول و صاحبان امر وقتی صحیح خواهد بود که معصوم از خطا و عصیان باشند و الّا اطاعت از آنان با اطاعت از خدا در تضاد خواهد بود. چنانچه عطف صاحبان امر بر رسول و نیز اطلاق اطاعت از آنان، بدون هرگونه قید و شرطی دلالت بر عصمت دارد. با این که در مورد رسول حتى احتمال این نیز نمى‏رود که امر به معصیت کند و یا گاهى در خصوص حکمى دچار اشتباه و غلط گردد، اگر در مورد اولى الامر این احتمال برود به هیچ وجه نباید براى جلوگیرى از این احتمال قیدى نیاورد، پس ما همین که مى‏بینیم در مورد آنان نیز قیدى نیاورده، چاره‏اى جز این نداریم که بگوییم آیه شریفه از هر قیدى مطلق است، و لازمه مطلق بودنش همین است که بگوییم همان عصمتى که در مورد رسول مسلم گرفته شد، در مورد اولى الامر نیز اعتبار شده باشد، و خلاصه کلام منظور از اولى الامر، آن افراد معینى هستند که مانند رسول خدا (ص) داراى عصمتند. اگر منظور از کلمه" اولى الامر" اهل حل و عقد باشد باید همه آنان معصوم باشند، در حالى که چنین چیزى نه بوده و نه خواهد بود.(طباطبایی،1374: ج‏4، ص: 623) وگرنه در صورت عدم عصمت آنان بر خدای حکیم لازم بود اطاعت از آنان را مشروط و مقیّد کند، چنانچه در مورد اطاعت از والدین که امری شخصی است و اهمیّت آن به مراتب کمتر از این امر حیاتی مربوط به مصالح جامعه و امّت اسلامی است، آوردن قید لفظی و داخلی را لازم و ضروری دانسته و بخاطر قید لبّی و یا قرینه خارجی از آن صرف نظر نکرده، چطور در اینجا از آوردن قید لفظی صرفنظر کرده باشد و به قید لبّی و یا قرینه خارجی (عدم اطاعت از شخص عاصی) بسنده کرده باشد.  با اینکه در مورد والدین با وجود بیان قید در یک آیه از مقیّد کردن آیات مربوطه دیگر کفایت می­کرد، ولی دوباره در آیه دیگر، قید می­زند: «وَ إِنْ جاهَداکَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِکَ بی‏ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما»(لقمان:15) و «وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بی‏ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما»(عنکبوت:8)؛ بنابراین اگر صاحبان أمر معصوم نمی­بودند بر خدای حکیم لازم بود اطاعت از آنان را مقیّد کند. چنانچه فخر رازی ذیل آیه به این مطلب اعتراف کرده است: «خداوند بطور جزم و قطع امر کرده به اطاعت صاحبان امر، پس باید آنها معصوم باشند، چون اگر معصوم از خطا نباشند، در صورت انجام خطا، تبعیت از آنان به واسطة امر خدا واجب است، پس خداوند از طرفی امر کرده بر فعل خطا و از طرفی از فعل خطا، نهی کرده و این منجر به اجتماع امر و نهی در فعل واحد و به اعتبار واحد می­شود و این محال است.» (فخر رازى، 1420: ج‏10، ص: 113)

بنابراین آیه شریفه مى‏فرماید که از اولى الامر خود، پیروى کنید. این دستور، مطلق است و مانند دیگر خطابات قرآنى، همه انسان‏ها را در همه‏ زمان‏ها و همه مکان‏ها شامل مى‏شود؛ لازمه این دستور دائمى، وجود ولىّ امر در هر زمان است؛ وگرنه دستور، فاقد موضوع مى‏شود. چراکه طبق این آیه، همه مؤمنان، مکلف هستند به ولىّ امر خود، مراجعه کنند؛ پس همواره باید ولىّ امرى موجود باشد.(لطیفى،1387:ص201)

حاکم حسکانى از علماى اهل سنت که ذهبى او را تمجید کرده و استاد علم حدیث خوانده، در تفسیر آیه اولى الامر، به اسناد خودش از سلیم بن قیس نقل می­کند که علی(ع) از رسول الله(ص) نقل کرد:

«شرکای من کسانی هستند که خداوند آنان را قرین خودش و من قرار داده است و در مورد ایشان نازل کرده است: "یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ...‏ الْآیَةَ"، پس اگر در امری دچار تنازع شدید، آن را به خدا، رسول و صاحبان أمر ارجاع دهید. گفتم: ای پیامبر خدا! آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: تو اوّلین نفر از آنان می­باشی.» (حسکانى،1411:ج1،ص189)؛ همچنین از مجاهد نقل کرده است که این‏ آیه در حق امیر المؤمنین علیه السّلام و در زمانى که پیامبر، او را در مدینه، جانشین خود کرد و حدیث منزلت را در شأن او فرمود، نازل شده است.(همان،ص190)

10.آیه هدایت؛

«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُونَ؛ از خلقی که آفریده ایم فرقه ای به حق هدایت می کنند و به حق حکم و دادگری می کنند.»(اعراف:181)

این آیه از وجود واقعیّتی در میان مخلوقات خبر می­دهد که در میان آنان، افرادی هستند که دیگران را به حقیقت هدایت می­کنند و بر اساس حقّ حکم می­کنند. و هادی به سوی حقّ بودن و حکم کردن بر اساس حقّ بدون عصمت و علم لدنّی و هدایت الهیّه ممکن نیست. چنانچه در آیات دیگر آمده است: «أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُون‏»(یونس:35)؛ در آیه جمله‏«یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ» در مقابل جمله‏ «أَمَّنْ لا یَهِدِّی» قرار گرفته، لازمه این چنین مقابله این است که بین راه یافتن بوسیله غیر و هدایت نکردن به سوى حقّ، و همچنین بین هدایت کردن به سوى حق با راه یافتن بالذات ملازمه باشد. پس، کسى که به سوى حق هدایت مى‏کند، باید خودش بالذات، و نه بوسیله غیر، راه یافته باشد، و نیز کسى که خودش بوسیله غیر راه یافته ابداً به سوى حق هدایت نمى‏کند.(طباطبایی،1374:ج10،ص81) هدایت به سوى حق یعنى رساندن افراد به حق صریح و به متن واقع، و این تنها کار خداى سبحان و یا کار کسانى است که خود راه یافته باشند، یعنى خداى تعالى آنان را بدون واسطه، هدایت کرده باشد و آنان بوسیله خداى تعالى راه را یافته باشند و از سوى او مأمور شده باشند که دیگران را هدایت کنند.(همان،ص82)

به عبارت دیگر هادی به سوی حقّ و حکم کننده بر اساس حقّ کسی است که از طرف خدا دارای عصمت و علم لدنّی خطا ناپذیر داشته باشد، و علمش مأخوذ از غیر خدا نباشد. مناط در هدایت حقیقى آگاه بودن از واقعیّت و حقیقت است، نه آگاهى از علوم رسمى. لذا در آیه بعد می­فرماید: اکثریّت مردم از چنین عالمی که بر اساس علم سخن می­گوید تبعیّت نمی­کنند، بلکه شریعت خود را از کسانی أخذ می­کنند که بر اساس ظنّ و گمان حکم صادر می­کنند: «وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یَفْعَلُونَ»(نحل:36)

در روایات خاصه و بعضاً عامه نیز بدین مطلب اشاره شده است که مصداق آیه ائمه علیهم السّلام می­باشند. امام صادق علیه السّلام درباره قول خداوند عزّ و جلّ‏ «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ»،‏ فرمودند: «آنان ائمه ع هستند.»(کلینی،1429: ج‏2 ؛ ص369؛ حسکانی،1411:ج‏1 ؛ ص269)

11. آیه امامت حضرت ابراهیم‏(ع)؛

«وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمین‏؛ (به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با کلماتش آزمود، و او به خوبى از عهده آنها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند).»(بقره:124)

هنگامى که حضرت ابراهیم علیه السّلام به دستور الهى، پس از اتمام امتحانات دشوار، به مقام امامت رسید، از خداوند درخواست کرد که این عهد و مقام، به فرزندان او نیز برسد؛ از این سخن روشن می­شود که ابراهیم در سنّ پیری به مقام امامت رسیده است؛ زیرا ایشان در پیری فرزند دار می­شود‏.(حجر:51-55) در حالی که در جوانی به مقام نبوّت و رسالت نائل شده بود، پس مقام امامت، مقامی فراتر از نبوّت و رسالت است. و خداوند در پاسخ درخواست ایشان در مورد امامت فرزندانش فرمود: امامت، عهد الهی است که برای ظالمان دست نایافتنی است. یعنی مقامی ویژه است که به برگزیدگان و معصومان از نسل تو خواهد رسید، ولی فرزندان غیر معصوم و گنهکار تو از این نعمت عظمی بی بهره خواهند بود.

از این‏که حضرت ابراهیم علیه السّلام خواهان حفظ این مقام در نسل خود مى‏شود، معلوم مى‏گردد که چنین مقام و منصبى، استمرار دارد؛ یعنى اصل استمرار آن، نزد ابراهیم علیه السّلام، مسلم و مفروض بوده است. پاسخ خداوند هم در حقیقت، اشاره به پذیرش اصل استمرار دارد؛ اگرچه این منصب را نصیب ظالمان نمى‏داند. فعل مضارع «لاینال» نیز به خوبى، حکایت از استمرار این منصب مى‏کند.

چنانچه خداوند کلمة توحید و دعوت به آن را یعنی مقام امامت را در نسل حضرت ابراهیم، قرار داده است: «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فی‏ عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ؛ او کلمه توحید را کلمه پاینده‏اى در نسل­هاى بعد از خود قرار داد، شاید به سوى خدا باز گردند!»(زخرف:28)؛ و رسول خدا دراین زمینه در روزغدیر فرمود: «و هیچ امر به معروف و نهى از منکرى جز با حضور امام معصوم تحقق نمى‏یابد. اى گروه مردم! قرآن معین نموده که امام پس از على و فرزندان اویند، و من نیز به شما خبر دادم که آنان از صلب من و اویند، آنجا که فرموده: «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فی‏ عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ »، و من نیز گفتم: و تا زمانى که دست به دامن قرآن و عترت باشید، گمراه نخواهید شد.»(طبرسی،1403: ج‏1، ص: 65)؛ طبق این روایت، همانطور که امر به معروف کامل و وافی بدون امام ممکن نیست، همچنین دعوت به کلمة توحید هم بدون امامت ممکن نیست و امامت در نسل حضرت ابراهیم و پیامبر اسلام و امیرالمومنین علیهم السّلام قرار دارد.

12.آیه صراط مستقیم.

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ*صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّین‏» (حمد:5-6)

صراط مستقیم، همان بندگی و عبودیّت خدای سبحان است: «إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»(آل عمران:51)؛ و عبودیت خدا از طریق اطاعت از خلیفه و حجّت او امکان پذیر است: «وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»(زخرف:61)؛ زیرا خلیفه خدا به واسطه علم لدنّی که نسبت به حقایق دین و دستورات خداوند دارد تبعیّت از او پیروان را به سوی صراط مستقیم هدایت می­کند: «یا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جاءَنی‏ مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنی‏ أَهْدِکَ صِراطاً سَوِیًّا»(مریم:43)

 و خلیفه الهی به واسطه ارتباط با وحی و نزول روح به قلبش سایرین را به صراط مستقیم هدایت می­کند: «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ*صِراطِ اللَّهِ الَّذی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُور»(شوری:52-53)

و اعتصام به کتاب خدا و خلیفه الهی که در میان امّت حیات داشته باشد، اعتصام به خداوند است که موجب هدایت به صراط مستقیم می­گردد و این دو در کنار یکدیگر مانع کفر و انحراف امّت هستند: «وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى‏ عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏»(آل عمران:101) لذا در سوره حمد مؤمنان درخواست هدایت به صراط مستقیم می­کنند؛ راه و صراط افراد برگزیده­ای که اهل نعمت ویژه و خاص الهی هستند و خداوند نعمتش را در حقّ آنان به اتمام رسانده است که همان نعمت ولایت و خلافت الهیّه می­باشد: «وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى‏ آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیم‏»(یوسف:6) و صاحبان نعمت الهیّه عبارتند از: انبیاء، صدّیقین، شهداء(گواهان اعمال) و صالحین: «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً»(نساء:4/69 )

بنابراین چون در هر زمان، صراط مستقیم و هدایت بسوی آن، مصداق دارد و موجود می­باشد، خلیفة الهی نیز باید موجود و زنده باشد؛ چرا که صراط مستقیم، همان اطاعت و بندگی خدا از طریق اطاعت از خلیفة اوست که به دین خدا علم لدنّی و بدون خطا دارد و حکمش عین حکم الهی در لوح محفوظ است و تمام گفتار، افکار و رفتارش عین دستورات دین است، لذا او صراط مستقیم است.

و صراط مستقیم در امّت اسلام اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السّلام می­باشند؛ زیرا خدای سبحان، مزد رسالت را محبّت قربی یعنی اهل بیت پیامبر قرار داده است: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏»(شوری:23) و از طرفی، هدف از در خواست اجر یعنی محبّت اهل بیت(ع)، راه یافتن به سوی پروردگار می­باشد: «قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبیلاً»(فرقان:57) بنابراین دین حقّ که راه و طریق رسیدن به پروردگار است؛ همان طریقه و روش اهل بیت پیامبر است و آنان همان صراط مستقیم الهی می­باشند. جالب اینکه یکی از معانی کلمه" امام" به معنى راه و طریق آشکار است: «فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبین؛ ما از آنها انتقام گرفتیم و این دو [قوم لوط و اصحاب الأیکه‏] بر سر راه (شما در سفر شام)، آشکار است!»(حجر:79)؛ و طریق را امام گویند، چون قصد می­شود و مورد تبعیّت قرار می­گیرد. ابن قتیبه گفته است: چون مسافر، راه را قصد می­کند تا او را به موضعی(مقصدی) که اراده کرده برساند.(ر.ک: فخرالدین رازى،1420:ج‏19، ص: 157) فخر رازی ذیل آیه قربی، مصداق آن را اهل بیت پیامبر می­داند: «آل محمّد ص کسانى هستند که بازگشت امرشان به او است، کسانى که ارتباطشان محکمتر و کاملتر باشد" آل" محسوب مى‏شوند، و شک نیست که فاطمه و على و حسن و حسین محکمترین پیوند را با رسول خدا داشتند، و این از مسلمات و مستفاد از احادیث متواتر است، بنا بر این لازم است که آنها را" آل پیامبر"  بدانیم.» (همان مدرک: ج‏27،ص: 595)

نتیجه گیری

از نظرگاه آیات قرآنی استفاده می­شود که در همة امت­ها و در همة زمان ها از جمله در امت اسلام تا روز قیامت، وجود «خلیفه الله» و حجت الهی در زمین ضرورت دارد. زیرا او صاحب شب قدر و مهبط نزول روح و ملائکه است و مدیریت امور یکسال مخلوقات زیر نظر او تدبیر می­شود؛ او نذیر و هشدار دهندة امت زمان خویش است؛ او متصدی هدایت تشریعی و تکوینی امت است؛ او شاهد اعمال امت در دنیا و دادگاه الهی است؛ او مصداق صادقین است که نصرت و پیروی از او بر امت واجب است؛ او امام و پیشوای حقّ در میان امت در دنیا و آخرت است؛ او جانشین خداوند در زمین است که بر اساس حقّ حکم می­کند؛ او صاحب الأمر، رهبر و مرجع سیاسی، اقتصادی و قضایی امت است که به سبب عصمتش، اطاعت از او بی قید و شرط واجب است؛ اوست که علم لدنّی به قرآن و احکام الهی در لوح محفوظ دارد؛ و اوست که تمام گفتار، افکار و رفتارش عین دستورات دین است، لذا او صراط مستقیم در هر زمان است که بندگی خدا جز از طریق اطاعت از او ممکن نیست و چنین شخصی باید از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام باشد. با توجه به اینکه تمام ادیان و مذاهب اسلامی و غیر اسلامی به وجود حجت حیّ در هر زمان قائل نیستند و فقط مذهب امامیه قائل به حیات حضرت حجت ابن الحسن العسکری عجل الله فرجه هستند که چنین ویژگی­هایی دارد و از طرفی اجماع امت بر این است که حقّ از امت اسلام بیرون نیست و فرقه ناجیه در فرق اسلامی وجود دارد، پس مدعای امامیه ثابت می­شود که حضرت مهدی همان حجت و خلیفة خدا است که در ادامة سلسله حجج الهی قافله سالار کاروان بشریت می­باشد که ویژگی­های حجج الهی در قرآن را دارا می­باشد و هم اکنون او در میان امت حیات و حضور دارد.

 

 

 

[1] . دانش پژوه سطح چهارم مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه قم.

  1. کتابنامه

    1. ابن بابویه، محمد بن على، عیون أخبار الرضا علیه السلام - تهران، چاپ: اول، 1378ق.
    2. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب - بیروت، چاپ: سوم، 1414 ه.ق.
    3. آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، 16جلد، دار الکتب العلمیة، منشورات محمد علی بیضون - لبنان - بیروت، چاپ: 1، 1415 ه.ق.
    4. تفتازانى، سعد الدین‏، شرح المقاصد، 5جلد، تحقیق و تعلیق دکتر عبد الرحمن عمیره‏، ناشر:الشریف الرضی-افست قم‏،‏ چاپ: اول‏،1409 ق‏.
    5. حسکانى، عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، 3جلد، وزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامی، مؤسسة الطبع و النشر - ایران - تهران، چاپ: 1، 1411 ه.ق.
    6. حسن زاده آملى‏، حسن، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه‏، ناشر: الف لام میم‏، تهران‏،چاپ: اول‏،1383ش.
    7. حویزى، عبدعلى بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، 5جلد، اسماعیلیان - ایران - قم، چاپ: 4، 1415 ه.ق.
    8. راغب اصفهانى، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن - بیروت، چاپ: اول، 1412 ه.ق.
    9. سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‏بکر، الدر المنثور فى التفسیر بالماثور، 6جلد، کتابخانه عمومى حضرت آیت الله العظمى مرعشى نجفى (ره) - ایران - قم، چاپ: 1، 1404 ه.ق.
    10. طباطبایى، محمدحسین، ترجمه تفسیر المیزان، 20جلد، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامى - ایران - قم، چاپ: 5، 1374 ه.ش.
    11. طبرسى، احمد بن على، الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی) - مشهد، چاپ: اول، 1403 ق.
    12. عسکرى، حسن بن عبدالله، الفروق فی اللغة - بیروت، چاپ: اول، 1400 ه.ق.
    13. فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، 32جلد، دار إحیاء التراث العربی - لبنان - بیروت، چاپ: 3، 1420 ه.ق.
    14. قمى، على بن ابراهیم، تفسیر القمی، 2جلد، دار الکتاب - ایران - قم، چاپ: 3، 1363 ه.ش.
    15. کلباسی،مجتبی، تفسیر آیه خلافت از دیدگاه شیخ صدوق، فصلنامه انتظار موعود، سال15،بهار94،ش:48
    16. کفعمى، ابراهیم بن على عاملى، البلد الأمین و الدرع الحصین - بیروت، چاپ: اول، 1418 ق.
    17. کلینى، محمد بن یعقوب، الکافی (ط - الإسلامیة) - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.
    18. کلینى، محمد بن یعقوب، کافی (ط - دار الحدیث) - قم، چاپ: اول، ق‏1429.
    19. لطیفى، رحیم، دلایل عقلى و نقلى امامت و مهدویت، 1جلد، بنیاد فرهنگى حضرت مهدى موعود (عج) - تهران (ایران)، چاپ: 2، 1387 ه.ش.
    20. محسن فیض بخش، هادی علی تقوی، محمد قندهاری، دوازده امام در تورات؛ نگاهی نو به بشارت ابراهیم درسفر پیدایش، فصل‌نامه امامت پژوهی،شماره 12، سال سوم، زمستان 92.